ملحفه ها
جز ملحفه ها، اینجا چیزی عوض نمی شود. ملحفه ها که زرد می شوند، قهوه ای و شاید قرمز. ندرتاً کسی چیزی می گوید: "غذای تان را نخورده اید! وقت قرص تان است... پرده را بکشم؟ کجای تان درد می کند؟"
ما پیریم و داریم می میریم و این جا اسیریم. اسیریم مثل گُل توی گلدان... نه! گِل توی گلدان.
بچه هامان را گذاشیتم توی خانه ی شهروندان، خودمان نشستیم توی برج عاج – خانه ی سالمندان. تحویل طویله ی اجتماع دادیم شان تا سر ماه، کرایه ی زیستن مان را بفرستند بهر پول هوایی که استنشاق می کنیم و علفی که می خوریم و پِهِنی که می ریزیم.
فرزندان ذکور نموّ دادبم از بهر رندان؛ انیث از برای مردان و مانده ایم اکنون اسیر و ابیر و حیران و سرگردان در این تابوتِ دسته جمعی که کلاغ ها هر روز قوقولی قوقویِ صبح اش را می خوانند و قرص، محبتِ رایجِ پرستاران است. دسته به دسته در تخت ها آرمیده ایم و با نظم و ترتیب یک جا نشسته و "نوبت خویش را انتظار می کشیم با پوز خنده ای" تا آخرین ملحفه بپوشانند و بپیچانندمان، از توی گلدان بریزند زیرِ گِلِ زیرِ زمین!






vayyy
bebakhshid ke natijeye ehsasie cheapi azneveshtatoon gereftam vali man maman o babamo nazdike khodam mikham khoda kone poole kafi darbiaram
Reply to this