گزارشِ بی بو

 

می روم تو. در را که باز می کنم، تو می روم. پای راستی ام را می سُرم در دهان دمپایی که دهانه اش ور آمده؛ آمده تا ورِ دل ما. پای چپ ام مترصد دخول دیگری در دمپایی نمی ماند، می چپاند پنجگانه انگشتان پخ و زشت اش را توی جفت چپی دمپایی که از بد روزگار، در سمت راست دمپایی پای راست نشسته.

پاهای ام می پیچند به هم؛ دل ام پیچ می زند؛ سرِ پیچ کوچه، صدای تصادف پخش می کنند برای احتیاط رانندگان و پچپچه پنهان زنانی که رد می شوند؛ "کسی هم مرده؟" می پرسند و زنبیل های شان را می کشند در کپل چادرهاشان و خش خش دمپایی شان را از بالای پنجره روان می کنند.

پنجره را می بندم که بو نرود. بویِ بیرون، تو نیاید و بوی تو، بیرون نجهد تا دهان ور آمده دمپایی زنانی که دهان شان وِر وِر نشخوار می کنند در صف نان، ارتزاق فامیل بی رزق و شب زیر لحاف کپیدنِ بی سر و صدا.

با بسته شدن پنجره، پیچِ دل ام رِزوه می شود، سست خم می شوم. بی رمق و رمیده دل، زانوانم را می شکنم از روی مفاصل طبیعی شان تا ساق های ام بچسبند به کپل ام؛ چمباتمه زنان رو در روی طاق بنیشنم و یادم نرود که بیرون رفتن، پنجره را باز کنم که موال بو نگیرد.

 del.icio.us  Stumbleupon  Technorati  Digg 

 

What did you think of this article?




Trackbacks
  • No trackbacks exist for this entry.
Comments
  • No comments exist for this entry.
Leave a comment

 Enter the above security code (required)

 Name

 Email (will not be published)

 Website

Your comment is 0 characters limited to 3000 characters.