همساده ها

 

هم سایه ها؛ این هم سایه ها... اینان همین جوری هی سایه می کنند
روی دیفال ما. بدون این که از ما بپرسند، این ها همین طور بی جهت
از دیفال ما دیفال گرفته اند. آجرهای ممتد کشیده اند دور و بر نورگیرهای ما.

هم سایه ها؛ بوی تریاق و اسفند و باقالی قاتوق گیر می کند بین
آجرهای شان. شش دانگ صدای آقاجان که شور و شهناز می خواند از دست همین ها
دو دانگ اش گیر کرد وسط اسناد شهرداری. آمدند از وسط لحاف ما کوچه گرفتند،
هی دور ما رفتند بالا از استعمال خشت و نیمه و سیمان.

احاطه شده گان سنگ؛ زیر سنگی که حکاکی گورنبشت اش به درازا کشیده.
"سی پاره سنگ در کف یهودا" و ما و دیفال و بوهای ما که ماله می کشد
میان آجرهای همزیستی سوسک های شهروند.

 del.icio.us  Stumbleupon  Technorati  Digg 

 

What did you think of this article?




Trackbacks
  • No trackbacks exist for this entry.
Comments
  • No comments exist for this entry.
Leave a comment

 Enter the above security code (required)

 Name

 Email (will not be published)

 Website

Your comment is 0 characters limited to 3000 characters.