نمکدان

 

آن که کت مشکی بر تن دارد، تقلّا می ورزاید خودش را به رسانیدن انگشتان تا کمرِ باریک نمکدان... که دستانش می سُرد روی گوشتالوی خپل دستهای آن که دکمه ی بالایی پیراهن قرمزش به مصیبت یقه ی قناس اش را نگه داشته.


خپل بانو، نمکدان را می رباید زودتر و می پاشاند مقادیری از کلرید سدیم را بر بدنه ی استوانه ای ساندویچ سردش و می درّد می زند سرِ ساندویچ را چنان که تو گویی کینه ای اش در میان باشد... ردِ سُسِ قرمز می گیراند دورِ لب های اش را که از ماتیک مزخرفی سرخ است... مثل لباس اش.


کت سیاهه هنوز در نخ نمکدان است... ولی این بار دست های اش را می بایست که از مفصل زیر بغل فراخ کند؛ جهشی بزند تا بربایدش مگر. تعلّل می ورزد آن قدر تا سر آخر، یکی با شلوار لی می رسد و با پیراهنی زرد رنگ؛ و نمکدان را، بالکل می بَرانَدَش روی میزی دیگر.

 del.icio.us  Stumbleupon  Technorati  Digg 

 

What did you think of this article?




Trackbacks
  • No trackbacks exist for this entry.
Comments
  • No comments exist for this entry.
Leave a comment

 Enter the above security code (required)

 Name

 Email (will not be published)

 Website

Your comment is 0 characters limited to 3000 characters.