نامه ای به همسر باوفایم

 

همسر خوبم،
سلام!
من، امروز مردم.
می دانی؟ خیابان بوی شلوغی می داد و آرزو می کردم ای کاش لب هایت همیشه در جیبم بود.
دیوارهای اطاقم آن قدر به هم نزدیک شدند که من در یبن آنها له شدم.
وقتی که ته سیگارم را با نوک کفش خاموش می کردم، گفت: آخ!
صبح، گربه ها از مرگ قصاب گریه می کردند.
قرص هایم را در توالت ریختم و پس از آن که سیفون را کشیدم، اعصابش راحت تر نشده بود.
شلوارم را در لباسشوئی انداختم، ولی آب آن را برد.
همسایه ی بالائی، دو روز بود که بالای سرم غار غار می کرد.

دیروز، با این همه گرفتاری، زد و من مردم.
واقعا از بابت ظرف هائی که شکستم،
مرا ببخش...

 

What did you think of this article?




Trackbacks
  • No trackbacks exist for this post.
Comments
  • No comments exist for this post.
Leave a comment

 Name

 Email (will not be published)

 Website

Your comment is 0 characters limited to 3000 characters.