مرتیکه

 

مرتیکه یک مرد تیکه تیکه است با یک من موصول در توالی متن.
این طرفی که من می شناسم، سرش برود، تهش نمی رود.

راستش این مرتیکه با یک زنیکه ای زنده گی می کند. این ها مدام از خانه شان صدای قیل و قال می آید.


زنیکه می داند که مرتیکه تمام پول ها را داده از آن آشغال ها خریده. زنیکه سه تا بچه ی قد و نیم قد و نصف نیم قد پس انداخته از سر گذر ایام و عدم رعایت قوانین جلوگیری. بچه ها جلوی دیوار نشسته اند؛
هی هیپنوتیزم می شوند، نوبتی. مرتیکه فریاد می زند: "فریاد نزنید! نوبت شما هم می رسد!"

مرتیکه یک مشت کاغذ سفید بزرگ در دست دارد... از آن آشغال ها!
رویش عکس سیاستمداران و ورزشکاران و هنرپیشگان و هزار کرور لغت ریز تایپ شده دارد.
لغات شبیه مورچه اند؛ و بچه ها این را می دانند و از وحشت روی شان را کرده اند به دیوار.
مورچه ها از گوشه ی چشمان مرتیکه می روند تو، از گوشش در می آیند، مغزش را می خورند... مرتیکه هی هیپنوتیرم می شود.

زنیکه گوشی را ور میدارد. صغری خانوم خبر می دهد. زنیکه، هم می زند قُل قُلِ روی گاز را. یواشکی در گوشی تلفن می گوید:
"روم به دیوار..." . در کمال ناباوری می بیند که بچه ها در پاراگراف قبلی قبلا روی شان را کرده اند به دیوار. زنیکه قل قل می کند.

یک نفر از بالا ور می دارد زنیکه و مرتیکه را با خانه شان کپی می کند در شهر... حدود دویست هزار نسخه؛ سر و ته.
شهر به طرز فجیعی عظیم می شود. مردم تیکه (مرتیکه ها، زنیکه ها و بچه ها) هیپنوتیزم می شوند.
عده ای مورچه ها را هم می زنند. بچه ها منتظر نوبت خود می نشینند. صغری خانم خبر را تکذیب می کند.
سیاسیون و هنرپیشگان و ورزشکاران و لغات، تصمیمات تازه ای می گیرند. متن انسجام خود را از دست می دهد به پا.
زنیکه آن قدر محکم هم می زند که مرتیکه سرش می رود... اما تهش می ماند.

بچه ها بازی می کنند با لغات. بچه ها کپی می شوند، مرتیکه می شوند، زنیکه. هی مرتیکه، هی زنیکه.
لغات را بازی می دهند. می چسبانند روی کاغذ سفید و مورچه ها را روانه ی چشم ها می کنند. شهر هیپنوتیزم می شود.

 

What did you think of this article?




Trackbacks
  • No trackbacks exist for this post.
Comments
  • No comments exist for this post.
Leave a comment

 Name

 Email (will not be published)

 Website

Your comment is 0 characters limited to 3000 characters.