مادر
او غم می خورد. زیاد؛ با غصه. دهان اش از بس که اخیرا باز نمی شود، غم هم کم می خورد.
همیشه می پخت تا همه بخورند، اما اکنون نمی خورد که همه رفته اند؛ حتا سیّد مهدی!
کنج ته اطاق اش روی تخت افتاده. انگار هزار سال منتظر حرف زدن اش بنشینی که
پا شود... روی پای خودش؛ شهر را بچرخاند روی انگشت خودش.
وسط برف و بوران بدود این ور و آن ور، روی ایوان را جارو کند؛ به گربه ها بد و بیراه بگوید.
این ها را که همه تمام کرد، تازه شروع کند یک میلیون کار دیگر را.
دوست داری فکر کنی هنوز او همان قدر کار می کند، حرف می زند، ضرب المثل منفجر می کند.
تلفن را ذوب می کند از حکایت. اما ده تا بچه هم که داشته باشی و شونصد نوه، غروب چیز بدی است.
یک بار خانه ی آنها بودم، غروب شد، دیگر نرفت. همه اش آن قدر غروب است که
دل ات می خواهد کشمش های اش را از قندان کِش بروی و گربه ها را توی اطاق تهی ببری و
تلویزیون را تا ته زیاد کنی که فریادش درآید.
او هم دل اش می خواهد الان از توی حمام داغ بوی تریاک و انار بیاید. مهمان ها خانه ی او را
”ترجیح دهند به شیراز”. لشگر نوروز ببارد و یخچال روی ایوان پر و خالی شود.
گوش ات کر شود از همهمه و قلقله و بوی زرشک و اسفند و انجیر و کوچه ی خیس.
”یکی بره تو دسشوئی این بچه رو بشوره! اون کتری خودش رو کشت. آقااااااا.....!”
عکس های پرسنلی اتو کشیده بالای بخاری توی طاقچه زل می زنند به زل زدن او. این جا، همه کارشان زل زدن است.
چشم ها به همدیگر خیره نمی شوند. مرکز توجه، کنج سقف است که میخ کوبیده بودیم که پشه کش آویزان کنیم.
او تکیه داده به دیوار چوبی که پشت اش انباری داشتند که توی اش کیف و پالتو و عکس ها و مجلات قدیمی بود.
این جا، اصولا همه چیز قدیمی است، حتا اگر عکس اش ثابت شود. این جا آدم ها پرتاب می شوند زمان شاه و
میرزا و عروس نخودی و خورشید خانوم و عباس خان و یک تاریخ خنده دار عجیب و عجین با نوستالژی
شوخی و قهر و آشتی و این تنها خوشیِ این خانه است...
همه که رفتند، خانه می ماند و وزن همه ی آن تاریخ کذائی و بزرگ ترین مادر!



یادش به خیر منو یاد خاله اشرف انداختی بقیه بهش میگفتن خاله هاجر
Reply to this
آره کاظم جان... برای هاجر نوشته بودم اش
Reply to this