عابرِ خیس

 

عابر خیس، چترش را بست . خيابان های پاریس، پر از لجن شده بود. بر روی نیمکت کثیفی نشست.
پیپش را از توتون انباشت و کبریتی زد. دومی روشن ماند. دست در جبیب برد و به این اندیشید که
آیا ممکن است عابری خیس، با این سر و وضع، سوژه داستانی گردد؟

 

What did you think of this article?




Trackbacks
  • No trackbacks exist for this post.
Comments

Leave a comment

 Enter the above security code (required)

 Name

 Email (will not be published)

 Website

Your comment is 0 characters limited to 3000 characters.