شاعر

 

این روزها که می گذرند، بوی تنباکوی شاعر حال آدم را می زند به هم.
از برخورد حال های آدم به خاطر بوهای شاعر، مشاعر آدم اول می ریزد؛ به هم.
به هم می گوئیم: "این شعرا چرا از این پشگل می کنند توی مخ شان؟ به هم نمی ریزند؟!"

شعرا از کوچه ها، مردد، رد می شوند. کساشیر (جمع مکسر ک... شعر!) می سرایند
برای آدم هایی که مغزشان شبیه مهبل شان است یا حشفه هاشان. شعرا عصبی می شوند
از آدم هایی که دهان شان بوی پشگل مغزشان را می دهد و در مورد شعرا به هم چیزهایی
می گویند که گفتن ندارد.

دیری است شعرا، هشت سولاخ تن شان بوی عروق این تنباکو را می دهند که
دل آدم را می زند به هم. گرچه دل ها مشوش می شوند، اما این شعرا، خوب دل ها را
می زنند به هم تا بشکنندشان، خون ببارند و پشگل، دل های آدم ها.

 

What did you think of this article?




Trackbacks
  • No trackbacks exist for this post.
Comments
  • No comments exist for this post.
Leave a comment

 Enter the above security code (required)

 Name

 Email (will not be published)

 Website

Your comment is 0 characters limited to 3000 characters.