سرِ راهی
مادرم به این خیال واهی که شاهی مرا ببرد خانه اش بزرگ کند، رهایم کرد کنار خیابان در یک زنبیل کاهی و جماعت فتدند نگاهی، یکی ناله کرد: “چه بچه ی ماهی!” و دیگر: “چه چشم سیاهی!”. گفتم شان: “تا که بر دامن تو نرم و سبک جای کنم چون غباری بنشینم سرِ راهی گاهی” و جماعت کشیدند از ته دل آهی.
کودکی آنجا تمام شد. پس از آن می کشم بار گناهی که از چاله فکندم مادر به چاهی؛ شدم بچه ی سر راهی و صبح تا شام گدایی می کنم به امید دو شاهی و زندگی می بَرَدَم پیش در تباهی لا یتناهی.



kash ma ham sare ra hiii bashim
Reply to this
First of all, I would like to appreciate the choice of theme that you have chosen for your blog, it looks perfectly wonderful. Now, coming on today's post I must say that you have explained the subject in a concise manner that makes it easily understandable. Thanks for this information.
Reply to this