سرِ راهی

 

مادرم به این خیال واهی که شاهی مرا ببرد خانه اش بزرگ کند، رهایم کرد کنار خیابان در یک زنبیل کاهی و جماعت فتدند نگاهی، یکی ناله کرد: “چه بچه ی ماهی!” و دیگر: “چه چشم سیاهی!”. گفتم شان: “تا که بر دامن تو نرم و سبک جای کنم چون غباری بنشینم سرِ راهی گاهی” و جماعت کشیدند از ته دل آهی.

کودکی آنجا تمام شد. پس از آن می کشم بار گناهی که از چاله فکندم مادر به چاهی؛ شدم بچه ی سر راهی و صبح تا شام گدایی می کنم به امید دو شاهی و زندگی می بَرَدَم پیش در تباهی لا یتناهی.

 del.icio.us  Stumbleupon  Technorati  Digg 

 

What did you think of this article?




Trackbacks
  • No trackbacks exist for this entry.
Comments

Leave a comment

 Enter the above security code (required)

 Name

 Email (will not be published)

 Website

Your comment is 0 characters limited to 3000 characters.