رئیس

 

آقایی که شما باشید، آقایی از سرش می بارد تَه اش! مشغول به اشتغال است و
شهد "لیموی لیسانس" اش سر آدم را می برد، عطرش. سامسونتِ اصل حرف می زند؛ امضاء
تحویل می دهد به نگاه آدم با خودکار پارکر. زیر سبیل اش بوی سیگاری را می دهد که نخی نمی فروشندش و از هیکل من و شما بیش تر می ارزد. از بس از عرض خودش خوشنود است که شکم اش را روی کمربند سوار می کند، رژه می رود، ارتقاء کاری و اضافات حقوق صادر می کند.

ما که راننده ایم، سرمان به خودِ کارمان است و خودکارمان بیک است و بهمن می کشیم به جای سیگار! راست اش قیمت اش می کشد به آسمان سرش را، وقتی نگاهِ آدم می کند، از زیر عینک نیمه دودی اش.

ما این جا عاطل ننشسته ایم تا باطل شویم. سیگارمان را نیمه دودی می کنیم و نخ دندان می کشیم زیر سبیل مان تا شما زیر سبیلی مبلغ را ارتقاء دهید. آن وقت، اگر دست تان توی جیب تان رفت؛ که رفت. وگرنه، فراموش کنید قصه ی تصادف بر حسب تصادف را؛ تا توی این همه سوالات جنابان سروانان گیر کنیم که بعد اعتراف کنیم شما پول دادید با پله به ما و چربی مالیدید زیر سبلت ما که رئیس اداره تان را بکشیم!

 

What did you think of this article?




Trackbacks
  • No trackbacks exist for this post.
Comments
  • No comments exist for this post.
Leave a comment

 Enter the above security code (required)

 Name

 Email (will not be published)

 Website

Your comment is 0 characters limited to 3000 characters.