دخترمان

 

برایِ لوسی

ما دختر به شما نمی دهیم! شما می کنید ما را... هی اصرار؛ ما اهمال.
دخترمان را به هر کی بدهیم، شما را نمی دهیم. شما می آورید مادرتان را،
که ما دخترمان را بدهیم شما ببرید که چه کارش کنید؟
مگر از خودتان خواهر ندارید؟ (مادر که مسلما دارید؛ با او آمده اید!)

زنگِ در می خورد. برویم سر اصل مطلب. عروس گل من توئی؟
بابا جان! چائی بیار دخترم! این همان دختر ماست که به شما که نمی دهیم، هیچ؛
به هیچ احدالناس دیگری که مثل شما هی با مادرش بیاید نمی دهیم.

این وصلت از همان اول اشتباه بود. ما نمی دهیم. شما راجع به خانه ها و
اتومبیل ها صحبت می کنید. راجع به بهای شیر و شاخه ی نبات. ما ابدا نمی دهیم
دخترمان را که رفته است برای چیدن گل. شما شیرینی اش را می خورید.
ما به شدت مخالفت می کنیم. همگی می خندید به ریش ما و قرار بازار می گذارید.

از طرف دائی شانزدهم عروس، نوه ی عموی داماد، ناپسری هفتم داماد و سایرِ
حضار... به افتخارشون! آه...آه... دست... دست... همه! لی لی لی لی... صبر کنید! مگر ما نگفتیم
دختر ما را ورندارید؟ بروید جلوی منزل والدین تان که با دسته گل و شیرینی و
پیچ گوشتی مشغول گشودن لولای در و چهارچوبه ی مدخل منزل ما هستند،
آنجا بازی کنید. دفعه ی دیگر جِر می دهم هر کسی را که بیفتد توی حیاط ما، توپ اش!

شما بوق می زنید، عکس می گیرید، آرایشگاه می روید؛ ولی ما دخترمان را نمی دهیم.
مادرتان اشک در چشمان اش حلقه می زند، حلقه را دست دختر ما می کنید از بد روزگار،
یک حلقه لاستیک شانزده اینچ از طرف عموی داماد، نصف بهار آزادی با طرح جدید... اگر خواهش کنیم، دختر ما را به ما پس می دهید؟

چه کنیم؟ ما پیریم و هیچ کس به حرف ما گوش نمی کند...

 

What did you think of this article?




Trackbacks
  • No trackbacks exist for this post.
Comments
  • No comments exist for this post.
Leave a comment

 Name

 Email (will not be published)

 Website

Your comment is 0 characters limited to 3000 characters.