خر

 

مثل خر آمد. چهار دست و پا. زخمان اش می چکانید چرک و خون روی سطح میدان. جماعت ابله نگاه می کردندش با دو جفت چشمان شان، تک تک؛ مثل خر.

توی میدان، کنار چاه، زانوی خونین اش را خم کرد. چمباتمه زد؛ یا افتاد؟! مردی انگشت سبابه اش را کرد تا آرنج توی سولاخ دماغ اش؛ گویی مخچه اش را بخاراند. اهمیتی نداد کسی. کسی نداد اهمیتی. نداد اهمیتی کسی. کسی اهمیتی نداد. نداد کسی اهمیتی. اهمیتی کسی نداد.

خر، توی میدانچه مرد تا صبح فردا. مثل خر، مرد آمد با دماغ اش و انگشت اش و سولاخ اش. مرده ی خر را دید. مردم آمدند. خر مرده را دیدندش زخمهای اش که جان داده بود توی میدانچه ی ده شب پیشین اش توی سرما. زخمهای اش، خر، بوی گند می داد و چرک چروک اش پاشیده بود وسط میدانچه ی ده که شب پیشین توی سرما خر جان داده بود توی اش.

مردم ده، مثل خر، یکی یکی یا جفت جفت مردند از خریت چروک زخم های خر مرده ی در سرمای پیشین در میدانچه که نشت کرده بود توی چاه ده.

 del.icio.us  Stumbleupon  Technorati  Digg 

 

What did you think of this article?




Trackbacks
  • No trackbacks exist for this entry.
Comments
  • No comments exist for this entry.
Leave a comment

 Enter the above security code (required)

 Name

 Email (will not be published)

 Website

Your comment is 0 characters limited to 3000 characters.