اشتر

 

اشتر یورتمه می رود با پاهای اش که می جهاندشان روی پیکر داغ صحرا؛ عرب نی می زند و اشتر سورتمه می رود آنجا که عرب نی انداخت روی پیکره ای اثر میکل آنژ، چله ی زمستان، سال سی صد و سی و هشت و نیم، یه ربع به نه، آفتاب زرت اش در می رود در افق.
عرب می نشیند در سراب، اشترش را می شوید، برق می اندازد. اشتر لبخند رضایت حواله می کند به حساب پس انداز ارزی و طولی عرب در کشورهای حاشیه خلیج (نه که خلیج عرب... که خلیج فارس!). عرب شعر می گوید: ”اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب...” اشتر نگاه می کند به این طرف، به آن طرب، کسی نیست؛ رو در بایستی را کنار می گذارد، آواز سر می دهد: “ضرب... ضربا...” ضربان قلب عرب می رود روی سی و نه درجه ی سانتی گرم؛ از بس که گرم است بیابان؛ آفتاب عرب را زده می کند...

 del.icio.us  Stumbleupon  Technorati  Digg 

 

What did you think of this article?




Trackbacks
  • No trackbacks exist for this entry.
Comments

  • August 6, 2008 مشت wrote:
    خوشحالم که جزو اول بازدید کننده های این جام از بس به دعا گو سر زدم
    از تو بسیار یاد گرفته ام حسین
    اول ها کپی های ناقض و حالا نگاه خودم رو دارم
    چه قدر خوب که اینجا خواهی نوشت
    باز از تو یاد خواهم گرفت
    Reply to this
Leave a comment

 Enter the above security code (required)

 Name

 Email (will not be published)

 Website

Your comment is 0 characters limited to 3000 characters.