داستانچه هاى حسين حديثى
بر خطى از غبارى كه منم گام مى وزم
BLOG.HOSSEINHADISI.COM

ملحفه ها

جز ملحفه ها، اینجا چیزی عوض نمی شود. ملحفه ها که زرد می شوند، قهوه ای و شاید قرمز. ندرتاً کسی چیزی می گوید: "غذای تان را نخورده اید! وقت قرص تان است... پرده را بکشم؟ کجای تان درد می کند؟"

 

ما پیریم و داریم می میریم و این جا اسیریم. اسیریم مثل گُل توی گلدان... نه! گِل توی گلدان.

 

بچه هامان را گذاشیتم توی خانه ی شهروندان، خودمان نشستیم توی برج عاج – خانه ی سالمندان. تحویل طویله ی اجتماع دادیم شان تا سر ماه، کرایه ی زیستن مان را بفرستند بهر پول هوایی که استنشاق می کنیم و علفی که می خوریم و پِهِنی که می ریزیم.

 

فرزندان ذکور نموّ دادبم از بهر رندان؛ انیث از برای مردان و مانده ایم اکنون اسیر و ابیر و حیران و سرگردان در این تابوتِ دسته جمعی که کلاغ ها هر روز قوقولی قوقویِ صبح اش را می خوانند و قرص، محبتِ رایجِ پرستاران است. دسته به دسته در تخت ها آرمیده ایم و با نظم و ترتیب یک جا نشسته و "نوبت خویش را انتظار می کشیم با پوز خنده ای" تا آخرین ملحفه بپوشانند و بپیچانندمان، از توی گلدان بریزند زیرِ گِلِ زیرِ زمین!

...<< MORE >>

سرِ راهی

 

مادرم به این خیال واهی که شاهی مرا ببرد خانه اش بزرگ کند، رهایم کرد کنار خیابان در یک زنبیل کاهی و جماعت فتدند نگاهی، یکی ناله کرد: “چه بچه ی ماهی!” و دیگر: “چه چشم سیاهی!”. گفتم شان: “تا که بر دامن تو نرم و سبک جای کنم چون غباری بنشینم سرِ راهی گاهی” و جماعت کشیدند از ته دل آهی.

کودکی آنجا تمام شد. پس از آن می کشم بار گناهی که از چاله فکندم مادر به چاهی؛ شدم بچه ی سر راهی و صبح تا شام گدایی می کنم به امید دو شاهی و زندگی می بَرَدَم پیش در تباهی لا یتناهی.

...<< MORE >>

خر

 

مثل خر آمد. چهار دست و پا. زخمان اش می چکانید چرک و خون روی سطح میدان. جماعت ابله نگاه می کردندش با دو جفت چشمان شان، تک تک؛ مثل خر.

توی میدان، کنار چاه، زانوی خونین اش را خم کرد. چمباتمه زد؛ یا افتاد؟! مردی انگشت سبابه اش را کرد تا آرنج توی سولاخ دماغ اش؛ گویی مخچه اش را بخاراند. اهمیتی نداد کسی. کسی نداد اهمیتی. نداد اهمیتی کسی. کسی اهمیتی نداد. نداد کسی اهمیتی. اهمیتی کسی نداد.

خر، توی میدانچه مرد تا صبح فردا. مثل خر، مرد آمد با دماغ اش و انگشت اش و سولاخ اش. مرده ی خر را دید. مردم آمدند. خر مرده را دیدندش زخمهای اش که جان داده بود توی میدانچه ی ده شب پیشین اش توی سرما. زخمهای اش، خر، بوی گند می داد و چرک چروک اش پاشیده بود وسط میدانچه ی ده که شب پیشین توی سرما خر جان داده بود توی اش.

مردم ده، مثل خر، یکی یکی یا جفت جفت مردند از خریت چروک زخم های خر مرده ی در سرمای پیشین در میدانچه که نشت کرده بود توی چاه ده.

...<< MORE >>

اشتر

 

اشتر یورتمه می رود با پاهای اش که می جهاندشان روی پیکر داغ صحرا؛ عرب نی می زند و اشتر سورتمه می رود آنجا که عرب نی انداخت روی پیکره ای اثر میکل آنژ، چله ی زمستان، سال سی صد و سی و هشت و نیم، یه ربع به نه، آفتاب زرت اش در می رود در افق.
عرب می نشیند در سراب، اشترش را می شوید، برق می اندازد. اشتر لبخند رضایت حواله می کند به حساب پس انداز ارزی و طولی عرب در کشورهای حاشیه خلیج (نه که خلیج عرب... که خلیج فارس!). عرب شعر می گوید: ”اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب...” اشتر نگاه می کند به این طرف، به آن طرب، کسی نیست؛ رو در بایستی را کنار می گذارد، آواز سر می دهد: “ضرب... ضربا...” ضربان قلب عرب می رود روی سی و نه درجه ی سانتی گرم؛ از بس که گرم است بیابان؛ آفتاب عرب را زده می کند...

...<< MORE >>

نمکدان

 

آن که کت مشکی بر تن دارد، تقلّا می ورزاید خودش را به رسانیدن انگشتان تا کمرِ باریک نمکدان... که دستانش می سُرد روی گوشتالوی خپل دستهای آن که دکمه ی بالایی پیراهن قرمزش به مصیبت یقه ی قناس اش را نگه داشته.


خپل بانو، نمکدان را می رباید زودتر و می پاشاند مقادیری از کلرید سدیم را بر بدنه ی استوانه ای ساندویچ سردش و می درّد می زند سرِ ساندویچ را چنان که تو گویی کینه ای اش در میان باشد... ردِ سُسِ قرمز می گیراند دورِ لب های اش را که از ماتیک مزخرفی سرخ است... مثل لباس اش.


کت سیاهه هنوز در نخ نمکدان است... ولی این بار دست های اش را می بایست که از مفصل زیر بغل فراخ کند؛ جهشی بزند تا بربایدش مگر. تعلّل می ورزد آن قدر تا سر آخر، یکی با شلوار لی می رسد و با پیراهنی زرد رنگ؛ و نمکدان را، بالکل می بَرانَدَش روی میزی دیگر.

...<< MORE >>

آناتومیِ فکریِ شما

 

شما، حرف نمی زنی؛ بیشتر عاروق می زنی! چشمان وق زده تان پر از قی است و حتی متوجه نیستی که روی لبان ات کف سفیدِ کوچکی از پرگویی تشکیل شده و هی، بالا و پایین می رود.

شکم تان، ناله گرانه طلب اسهال دارد تا پس بدهد بخش هایی از بدهی اش را به چرخه ی طبیعت. چهره ی که روی صورت تان نصب کرده اید، روضه ی متأثری است که تفسیر تفکرات تان است.

شما انگشت بزرگ دست راست تان را با تمام کوچکی اش، تا ته می کنید توی گوش تان تا پشمالوده گی و خپلی انگشت تان، خارش زدائی کند از گنداب منقضی شده ی اندیشه های شناور در منجلاب مغرتان.

ما هر روز دعا می کنیم که فرصتی دست بدهد تا شما را سلاخی کنیم در ازای وجود داشتن تان؛ به عنوان انتقام "هست شدن" تان.


آب، از آب، اما؛ تکان نمی خورَد و توی دل شما، آب تکان نمی خورد. شما با همان چشم ها و لب ها و سایر اوصافی که گذشت، بر ما ریاست می کنید و ما، داستان هایی راجع به آناتومی فکری شما درج می کنیم، اینچنین.

...<< MORE >>

پتیاره

 

این قرمساقِ مافنگی اگر آن شب آن همه بنگ نبسته بود به نافش،
ارضاء می شد و کلکِ کار کنده می شد و ملقمه ای نمی شد که سرِ دادنِ
دو زار – ده شاهی این قشقرق به پا شود که: "تو، دادن بلد نیستی!"

من به گورِ پدرِ پدرسگ ام خندیده باشم اگر قبل قاعده گی زیر لاحاف
کسی بخزم. مگر نه که پیش از کف کردن شاش خیلی ها، ماست نصف
بچه محل ها را کیسه می کردم و پول و پله ی سر کیسه شده را همه خرج
دوا و درمان و کف و دفن اون گور به گوری؟


من که اول و آخر همه ی جنده خانه های تهران را درآوردم قبل از این که
ممه های ام هنوز توک بترکانند؛ اگر این حاجی پدرسگ را درست ارضاء
کرده بودم که الان کارم به کنار خیابان اتو زدن نمی کشید...

...<< MORE >>

این سه نفر

 

ما، سه نفریم: من و او و اون. همیشه سه نفر بوده ایم.
نفر سومی در کار نیست؛ نفرات همه به خط! نفر دومی بی کار است، ولی زِر می زند دائم.
نفر اول نفرت دارد از نفر دوم، به خاطر این که هر وقت که می خواهد
آن کار را با نفر سوم بکند، نفر دوم می آید جلوی اش را می گیرد.
جلوی نفر اول گرفته می شود با چشم های نفر دوم هر بار که نفرات به خط می شوند.



نفر سوم در خواب نفیر می کشد. نفر دوم نفیر را دوست ندارد، متنفر می شود از
هر چه نفرات است! نفرین می کند زمین و زمان را؛ نتیجتاً، زمان و زمین منفور نفر دوم می شوند.

نفر اول، هنوز می خواهد آن کار را بکند؛ حتی اگر شده، با نفر چهارمی که در کار نیست.
نفر چهارم، مثل فنر در می رود وقتی نفر اول سعی می کند آن کار را بکند. فریاد می زند:
"بی کار نی ام؛ اگر چه در کار نی ام!"

نفر دوم و سوم لج کرده اند؛ نفرت جلوی پشمشان را و پس پشت چشمشان را نیز گرفته و
خواستار بیرون رفتن نفر چهارم از داستان هستند. اما نفر اول، خواستار درون رفتن به
نفر چهارم است.

قمر داخل عقرب می رود؛ پدر خانواده بالاجبار، نفر چهارم را طلاق می دهد
و بر می گردد سر زندگی اش با نفر دوم و سوم.

...<< MORE >>

گزارشِ بی بو

 

می روم تو. در را که باز می کنم، تو می روم. پای راستی ام را می سُرم در دهان دمپایی که دهانه اش ور آمده؛ آمده تا ورِ دل ما. پای چپ ام مترصد دخول دیگری در دمپایی نمی ماند، می چپاند پنجگانه انگشتان پخ و زشت اش را توی جفت چپی دمپایی که از بد روزگار، در سمت راست دمپایی پای راست نشسته.

پاهای ام می پیچند به هم؛ دل ام پیچ می زند؛ سرِ پیچ کوچه، صدای تصادف پخش می کنند برای احتیاط رانندگان و پچپچه پنهان زنانی که رد می شوند؛ "کسی هم مرده؟" می پرسند و زنبیل های شان را می کشند در کپل چادرهاشان و خش خش دمپایی شان را از بالای پنجره روان می کنند.

پنجره را می بندم که بو نرود. بویِ بیرون، تو نیاید و بوی تو، بیرون نجهد تا دهان ور آمده دمپایی زنانی که دهان شان وِر وِر نشخوار می کنند در صف نان، ارتزاق فامیل بی رزق و شب زیر لحاف کپیدنِ بی سر و صدا.

با بسته شدن پنجره، پیچِ دل ام رِزوه می شود، سست خم می شوم. بی رمق و رمیده دل، زانوانم را می شکنم از روی مفاصل طبیعی شان تا ساق های ام بچسبند به کپل ام؛ چمباتمه زنان رو در روی طاق بنیشنم و یادم نرود که بیرون رفتن، پنجره را باز کنم که موال بو نگیرد.

...<< MORE >>

خوشبختیِ سفارشی

 

بر می خیزم. بر میز، می خیزم؛ قهوه را هورت می کشم تا ته توی ما تحت ام داغی
می هُرد پایین. پاهای ام به عجله ورجه می کنند توی جوراب های ام که تاریخِ نشستگی شان،
داغِ دلِ درد دیده لباس شوییِ معطل است. این جا، یک موال بزرگ عظیم است، مملو از اموال
غیر منقول عبارات مدعُو در مجاریِ فورانِ نوشتجات و عجله هایِ صبح گاهیِ دیر رسیدن،
نرسیدن، ریسیدن و دوشیدن و شاشیدن و استحمام و غیر آن؛ هر عملِ معمولِ دیگر.

این جا، سیفون احساسات است؛ فلاش تانک قلیان مغلول قیود و صفات مطنطن. این تنیدگیِ متون
است که نفس ها را در استمداد قدم های عابرانِ هر معبر، حبس ابد می کند. در سراشیبیِ سربالایِ
خیابان، صبح گاهان به محل های کار می برده می شوند مردمی از کفش های شان؛ قدم به قدم.

مردی، زبانه کتی دیگر را انگشت می کند از شکاف جیب در جست و جوی مایه ناچیزی ریال.
اتوبوسیان هلهله می کنند از نزاع صاحب کت و صاحب انگشت. جیب بری تحویل مقامات می شود.
مقامات ادای احترام را در می آورند. جیب بُرها حبس ابد می شوند در سینه مردمی نشئه از بیزاری
روسا، صاحب خانه ها و اقساط بلند مدت بانک ها و هزاران جایزه نقدی و غیر منقول دیگر!

مردی، پیروز به محل کار خود می رسد. می سُرد پشت میزی، روی صندلی ای، زیر ساعتی که
انتظار رسیدن اش به اختمام روز، سعی کشاندن حقوق است از جیب کارفرما. دم در، حلوای نارضایتی
خیرات می کنند جهت شادی اهل قبور. اهل قبور، شاد می شوند و در قبرستان سور و هلهله می شود؛
مثل اتوبوس که هلهله می کرد در تناسخِ ترمز - کلاچِ بی تفاوتی راننده؛ مثل جوراب های نشسته ی
منتشر در سطح خانه؛ مثل محل کار؛ مثل خیابان.

...<< MORE >>

همساده ها

 

هم سایه ها؛ این هم سایه ها... اینان همین جوری هی سایه می کنند
روی دیفال ما. بدون این که از ما بپرسند، این ها همین طور بی جهت
از دیفال ما دیفال گرفته اند. آجرهای ممتد کشیده اند دور و بر نورگیرهای ما.

هم سایه ها؛ بوی تریاق و اسفند و باقالی قاتوق گیر می کند بین
آجرهای شان. شش دانگ صدای آقاجان که شور و شهناز می خواند از دست همین ها
دو دانگ اش گیر کرد وسط اسناد شهرداری. آمدند از وسط لحاف ما کوچه گرفتند،
هی دور ما رفتند بالا از استعمال خشت و نیمه و سیمان.

احاطه شده گان سنگ؛ زیر سنگی که حکاکی گورنبشت اش به درازا کشیده.
"سی پاره سنگ در کف یهودا" و ما و دیفال و بوهای ما که ماله می کشد
میان آجرهای همزیستی سوسک های شهروند.

...<< MORE >>

شاعر

 

این روزها که می گذرند، بوی تنباکوی شاعر حال آدم را می زند به هم.
از برخورد حال های آدم به خاطر بوهای شاعر، مشاعر آدم اول می ریزد؛ به هم.
به هم می گوئیم: "این شعرا چرا از این پشگل می کنند توی مخ شان؟ به هم نمی ریزند؟!"

شعرا از کوچه ها، مردد، رد می شوند. کساشیر (جمع مکسر ک... شعر!) می سرایند
برای آدم هایی که مغزشان شبیه مهبل شان است یا حشفه هاشان. شعرا عصبی می شوند
از آدم هایی که دهان شان بوی پشگل مغزشان را می دهد و در مورد شعرا به هم چیزهایی
می گویند که گفتن ندارد.

دیری است شعرا، هشت سولاخ تن شان بوی عروق این تنباکو را می دهند که
دل آدم را می زند به هم. گرچه دل ها مشوش می شوند، اما این شعرا، خوب دل ها را
می زنند به هم تا بشکنندشان، خون ببارند و پشگل، دل های آدم ها.

...<< MORE >>

شهری

 

دل نداریم، دماغ هم هکذا. نشسته ایم روی سه پایه و
دست مان ور خشتک مان که بُوَد آیا احد الناسی رد شود
دست بَرَد به حوالی خشتک اش از راه جیب اش،
چندرغاز پرتاب کند از نیم متری بالای سر روی عریضه ی
پَهن شده روی پیاده رو:

" بنده، عائله مند و دارای شرف و آب روی صورتم هست هنوز،
اندکی با کهربای سیلی! زن ها و بچه در انتظار سر می برند، به خودشان.
کلیه ی کلیه های ام را در بی-مار-استان وثیقه گذاشته ام
تا به خیابان، ور دل شما بیایم. از شهرستان دور آمده هستم
و آخرین مدرک اخذ شده ام از آموزش عالی، آموزش بیهوده ی
دیپلم است که در لای کوزه و سر جِرز نهاده ام اش."

عجب سنگ پائی روی صورت تان نصب کرده اید! برّ و همچنین برّ،
زُل زده اید به زلال نگاه اشگ آلوده ی ما و از آلوده گی هوا و محیط و
صوتی و تصویری می نالید در زنده گانی کلان شهری تان که ما را
آواره ی این خراب شونده کردید، همین خود شماها!

...<< MORE >>

رئیس

 

آقایی که شما باشید، آقایی از سرش می بارد تَه اش! مشغول به اشتغال است و
شهد "لیموی لیسانس" اش سر آدم را می برد، عطرش. سامسونتِ اصل حرف می زند؛ امضاء
تحویل می دهد به نگاه آدم با خودکار پارکر. زیر سبیل اش بوی سیگاری را می دهد که نخی نمی فروشندش و از هیکل من و شما بیش تر می ارزد. از بس از عرض خودش خوشنود است که شکم اش را روی کمربند سوار می کند، رژه می رود، ارتقاء کاری و اضافات حقوق صادر می کند.

ما که راننده ایم، سرمان به خودِ کارمان است و خودکارمان بیک است و بهمن می کشیم به جای سیگار! راست اش قیمت اش می کشد به آسمان سرش را، وقتی نگاهِ آدم می کند، از زیر عینک نیمه دودی اش.

ما این جا عاطل ننشسته ایم تا باطل شویم. سیگارمان را نیمه دودی می کنیم و نخ دندان می کشیم زیر سبیل مان تا شما زیر سبیلی مبلغ را ارتقاء دهید. آن وقت، اگر دست تان توی جیب تان رفت؛ که رفت. وگرنه، فراموش کنید قصه ی تصادف بر حسب تصادف را؛ تا توی این همه سوالات جنابان سروانان گیر کنیم که بعد اعتراف کنیم شما پول دادید با پله به ما و چربی مالیدید زیر سبلت ما که رئیس اداره تان را بکشیم!

...<< MORE >>

دل

 

روم به دیوار، ما از آن آدم هائی هستیم که دل مان می گیرد.
نه، مزاح نفرمائید، با موال رفتن هم گشایش حاصل نمی شود.
دل مان می گیرد همه ی گذشته ی ما را می چلاند جلوی چشم مان،
اشک می پاشانیم روی لپ های بی رمقی.

دل مان می خواهد اگر باشد، قهوه ای و کمی موزیک ضجه ناک،
نوحه ی دل فسرده کنیم... یاد صدها سال پیش بیفتیم و تاریخ چای ناک مان
را مرور کنیم.

دل ما، ما را می گیراند به هوای شما که "در هیئت هوا مراقبت می کنید" ما را.
از روی هوس نیست و هوا؛ که حرف، باد هواست... ولی شما با دل ما که از این
حرف های یک من صد غاز نداشتی!

دل ما خر است! باب دیلان و شجریان دوست دارد... سر و ته اش می خارد.
"مفلس است و هوای می و مطرب" و فشم و نوشیدنی ها و موسیقی ها و فیلم های
ضد غیرنامجاز دارد. دل ما دوست دارد کتب سانسوری بخواند، چهره های کریه
می خواهد و صحنه های مستهجن.

این دل وقتی گرفت، کارحضرت فیل است و قیل و قال انبوه اندوهی که پشت لوله اش
تلنبار می شود. قصه از کودکی است که دوچرخه ی من بوق نداشت،
تا الان که کسی نمی خواندم، نمی شنودم. حتا "نمی بینم ام"!

رفع این گیر اگر نشود، به ترکیدگی می کشد کار. گند همه جا را بر می دارد از این همه
بهانه که نِق نِق کنان می گیرد این دل ما، درست همان وقت که می گیرد!

...<< MORE >>

خرید

 

پول و پله هامان را ورداریم، برویم بازار؛ همه ی چی ها را بخریم، بخوریم.
صفای اساسی کنیم از دست این "زنده گی" که می کنیم در تبلور با هم بودن.
قیمت ها را برای مصرف کننده ها چیده اید توی ویترین که ما بیائیم با اولی
و دومی و جیب هامان سرِ گردنه.

سر ماه که می شود، اداره پا به ماه است، قاعده گی حسابدار می رسد.
پول ها کُرّه می کند از صندوق اش که می پاشد توی جیب خرسندی عیالواری مستمری به گیر.
شرشرِ باران، عدل، روز خرید می زند توی حال ما و راننده ی تاکسی، که "راهی" است،
که باران می زند توی گلگیرش. گلگیر خودش که نه، ماشین اش.

اولی قول گرفته بود که اگر بیست شود برای اش ابتیاع کنیم بلای جان. آقا! این ها با یک
سیم وصل می شوند به پشت درگاه عقبی سولاخ تله ویزیون و اعصاب را می مکند.
فیفا دارد و جنگ خلیج و شورش در شهر؛ اصل ژاپنی!

دومی، شکر خدا، فعلا چسبیده به خواهش های "فروید"ی اش و مَمِه می مکد در خردسالی
پرسشگر کنکاشگری که می بینم در چشم های اش روزی را که بیست بگیرد و بخواهد از
همین ها را که با یک سیم فرو کند به ما تحت اعصاب ما.

راهی که تاکسی می رود، خیس است؛ لیز است. دومی سینه های فروید را می طلبد
و ما که چهاریم، پشت تپیده ایم. زیر باران نباید رفت. مردی با چتر می گذارد توی نگاه ما
تصویر تردد عجول اش را. تصمیم می گیریم اولی را تهدید کنیم که اگر امتداد شیطنت های اش
را ادامه دهد با لگد به تحت پشت راننده، پرتاب اش کنیم از تاکسی به راهی که می رویم و
برای اش ابتیاع نکنیم اجناس اصل ژاپنی را، از خدا خواسته!

آن قدر سر راننده درد می گیرد از سر و صدائی که می کنیم، می پیچد مثل مردم عجول
تا زودتر ما را برساند به ویترین های معطل.

رمقِ انتظارِ راه خیس است؛ راننده تصمیم می گیرد از زیر کامیون رد شود تا ما را زودتر پرتاب کند.
ما پرتاب می شویم. کروکی خیس است؛ مقصر کامیون است که در اتوبانِ بن بست دور زده دنده عقب توی گلگیر راننده!

اولی می گرید. اجناس هر لحظه ممکن است گران تر شوند. دومی ساکت افتاده زیر ما تحت کامیون؛
نه فروید می خواهد، نه این "زنده گی" که می کنیم.

...<< MORE >>

اجنه

 

خانه ی ما جن دارد. یعنی به عبارتی ما در خانه ی اجنه می نشینیم. همنشینیم!
ما می نشینیم روی اجنه وقتی آن ها را نمی بینیم. آنها شب ها و صبح ها می آیند.
از ما می خواهند که پای کوبی و عزای شان را به هم نزنیم؛ سوزن و بسم الله موقوف!

جن بزرگ که می آید کرایه خانه اش را از ما بگیرد، ما می زنیم خودمان را به جنونِ جن زدگی.
آن ها هم، تخم جن ها، خوب می دانند ما چه مرگ مان است. شروع می کنند با
سم های بزی شان که زنگوله پای اند، توی رختخواب های ما یورتمه می روند.

از آمیزعلی خواستم یک طلسم درست کند به شکل دست پنش(پنج) تن آل عبا، آویزان کنیم،
وِرد بخوانیم، فوت کنیم، تا جن ها دود شوند، نیایند هی در حمام ما آمیزش کنند،
موهای شان را شانه بزنند، موهای شان بریزد کف حمام و کف حمام چشم ما را بسوزاند.
خانه خراب ها، موی شان همه جا هست، توی خورش، روی قاب دستمال،
حتی زیر لباس زیرت را هم که نگاه کنی، گاه موی جن گرفته.

آتش روشن می کنیم که مو بسوزانیم از شرّشان خلاص شاید شدیم. گُر گرفته تو گوئی نارِ نَمرود!
خدا خدا می کنیم سر و کله ی جن ها بی وقت پیدا نشود که باز بشاشند به بساط آتش ما.
سه بار دور خودمان می چرخیم، صدا می زنیم اهل خانه را که آیة الکرسی بگیرند، شربت مار
می ریزم در آتش که می جهد، انگار تُفِ سر بالا! از راه می رسند کُرور کُرور، با ساز و دهل؛ اجمع اجنه، مجنون وار.

یکی شان که همیشه لخت می آید و من ازو خوش ام می آید، می پرد وسط آتش، برشته می شود.
بقیه ی اجنه به تقلید ازو عریان مادرزاد می پرند توی داغی. پر و بال شان می سوزد،
تمام گربه ها جمع می شوند دور آتش که بوی کباب گرفته. طلسم همه شان را می گیراند.

سر شبی، آسمان گُرُنبه می زند. با بارش بارندگی آتش می میرد. ما ماندیم و خاکستر
پری و جن که طفلی ها ”طُفیل هستی عشق” بودند. دیگر خانه خالی و کور شده... سوت!

...<< MORE >>

گیره

 

می آئیم بیرون، ما را می گیرند. سوار اتول می کنند می برند هرچی بدترمان را پاره می کنند.
مرخص می شویم، سر کوچه می خواهیم ببوسیم تان، گرفته می شویم. شلاق می خوریم.
با هم می رویم پارک و سیم-نما و تیاتر و پارتی و موزه و خیابان گردی تا دست گیر شویم.
ما را می برند چون دست زدیم به آن جای شما، جلوی چشم مردم، چشم مان را درمی آورند.

ما شبیه به گیره شده ایم. هر چیزی به ما گیر می کند؛ همه کسی به ما گیر می دهد.
اصلا از گیرائی خاصی برخوردار شده ایم. ما شما را در خیابان بو می کشیم، لذیذ هستید،
گرفتگی عضلانی شدیدی ایجاد می شود. ما را می برند سه سال اعدام می کنند.
هفده سال حبس ابد می شویم. با گلوله توی دماغ ما راه آب باز می کنند.
ناخن هایمان را می کشند، موهامان را نیز، لپ ما را گاز می گیرند،
اما ما شما را دل مان می خواهد وسط خیابان ماچ مالی کنیم، حتی اگر گیر بدهند!

...<< MORE >>

دخترمان

 

برایِ لوسی

ما دختر به شما نمی دهیم! شما می کنید ما را... هی اصرار؛ ما اهمال.
دخترمان را به هر کی بدهیم، شما را نمی دهیم. شما می آورید مادرتان را،
که ما دخترمان را بدهیم شما ببرید که چه کارش کنید؟
مگر از خودتان خواهر ندارید؟ (مادر که مسلما دارید؛ با او آمده اید!)

زنگِ در می خورد. برویم سر اصل مطلب. عروس گل من توئی؟
بابا جان! چائی بیار دخترم! این همان دختر ماست که به شما که نمی دهیم، هیچ؛
به هیچ احدالناس دیگری که مثل شما هی با مادرش بیاید نمی دهیم.

این وصلت از همان اول اشتباه بود. ما نمی دهیم. شما راجع به خانه ها و
اتومبیل ها صحبت می کنید. راجع به بهای شیر و شاخه ی نبات. ما ابدا نمی دهیم
دخترمان را که رفته است برای چیدن گل. شما شیرینی اش را می خورید.
ما به شدت مخالفت می کنیم. همگی می خندید به ریش ما و قرار بازار می گذارید.

از طرف دائی شانزدهم عروس، نوه ی عموی داماد، ناپسری هفتم داماد و سایرِ
حضار... به افتخارشون! آه... آه... دست... دست... همه! لی لی لی لی... صبر کنید! مگر ما نگفتیم
دختر ما را ورندارید؟ بروید جلوی منزل والدین تان که با دسته گل و شیرینی و
پیچ گوشتی مشغول گشودن لولای در و چهارچوبه ی مدخل منزل ما هستند،
آنجا بازی کنید. دفعه ی دیگر جِر می دهم هر کسی را که بیفتد توی حیاط ما، توپ اش!

شما بوق می زنید، عکس می گیرید، آرایشگاه می روید؛ ولی ما دخترمان را نمی دهیم.
مادرتان اشک در چشمان اش حلقه می زند، حلقه را دست دختر ما می کنید از بد روزگار،
یک حلقه لاستیک شانزده اینچ از طرف عموی داماد، نصف بهار آزادی با طرح جدید... اگر خواهش کنیم، دختر ما را به ما پس می دهید؟

چه کنیم؟ ما پیریم و هیچ کس به حرف ما گوش نمی کند...

...<< MORE >>

خانم عزیز

 

خانم عزیز! زبان ام از بیان فرط ازدیاد این همه احساسات قاطر است.
برای همین چهارنعل می رود توی شما... منظورم حرف شما.

می بخشید اگر مایع دردسر کم آوردیم، ظرف بزرگ تر نداشتیم.
پیداست که از شما چه پنهان، مدتی است قلیان احساسات می کشم با
تنباکوی کاشانگ؛ که پای تخت چین قدیم بوده گویا (روی جعبه اش نوشته!).

این خماریِ دوری به دور، امسال سالِ بد دلیِ زمین بود؛ گریپ فروت کاشتیم، شلغم برداشتیم.
عدل، زد سر مرتضی، رفیق کودکی ما هم رفت بالای دار، ناعادلانه.
شکرِ خدا البته بالای دار نرفت، رفت بالای جرثقیل. ناپدری اش هم بالای جرثقیل می رفت
وقتی توی اداره ی برق کار می کرد؛ اما همه اش توی اداره نبود،
بالای همین جرثقیل بود وسط خیابان، بیابان؛ خلاصه تابلو!

این ها به کنار، قصه ی لوله کشی ها نفهمیدیم چه طور این قدر طول کشید.
اول داشت عرض می کشید که پهن تر شود لوله مان لابد. یکی می گفت کار
خودشان است که امسال لوله ها را کابل برگردان کرده اند به دستور فلانی.
لوله ی شما را هم آن سال هم که بستند، بچه ها ماندند معطل زایمان، توی مریض خانه.

خانم جان! نامه ام طولانی شد. لطفا الان یک سال است مدام خانه نمی آئید
از وقتی که رفتید. سی صد و شصت و پنج بشقاب نشسته مانده و دل شکسته
و چائی باقلوای نخورده و دهن سوخته، چون شما همیشه چائی داغ هورت می کشی.
کاری نداریم، مراد، آن که پاشو بیا جان آقاجان مرحوم!

...<< MORE >>

ابتر

 

پیری و مقادیری دردسر، درد پا و کمر. زیر تهی گاه تیر می کشد، وینستون می کشد و ما باقی.
به خیال خودت سوزن می زنی که خوش شود حالت ات که دست به آب که می روی، با پس مغز ولو نشوی
وسط کاسه ی موال که سوپ ریخته اند برایت با نمک اندک.

لب گور ایستاده با نگاه به لب تو که زر می زنی شبانه روز از خواهرهای ات می گویی که خان باجی فلانی
همیشه گفته بودشان "عروس گل من می شی؟"، هر بار که دیده بودشان وسط کوچه یا گوشه ی میدانچه.

این جسارت مرا ببخش که نگاهت نمی کنم، آخر مف ات چسبیده تا سر سقف و آخر سر هم
اگر نگاهی کنم ات، این توئی که نمی کنی نگاه ام. خواهر های ات دنبال داماد می گشتند زیر گنجه ها و
توی قالب پنجره ها. قدیمی ها زود عروسی می کردند، اما خواهرهای تو گندیدند از فرط ترشیدن.

اصرار داری که نسل ما نمی بایست منقطع می شد که بابایت آن قدر بنگ بست سر ناف اش و تریاک تنقیه کرد
که تخم و ترکه اش مردنی شدند مثل تو که کمرت شل است و نسل را نتوانستی امتداد دهی و خواهرهای ات را
که ماندند روی دست تان، باد کردند همین طور تا که منفجر شدند.

پشیمانی سود کمی دارد... امروز همه دنبال بهره ی بالایند. می خواهی اعتراف کنی که شاید اگر
زور بیضه های ات می چربید به یک نسل پس انداختن، این طور مثل بختک جلوی بخت شان را
نگرفته بودی و می گذاشتی شوهر کنند خواهرها و شوهرها کنند خواهرها تا جوجه کشی راه بیفتد
و الان حرص نسل نزنی؛ که "چه خبطی کردم هر سه را محبوس کردم با پیت بنزین و کبریت و
رفتند دود هوا شوند از تصدق سر بیضه های کوچک حسود من!"

...<< MORE >>

حاجی

 

حاجی پیری ریش اش را زیر انگشت اش تاب داد، مثل سیگارپیچ. خیلی دراز داشت می شد.
قدم برداشت با پای اول؛ سمتِ جلوتر از پای دوم. بلا دور، همه جا به طرفة العینی سیاه شد، گور!

حدقه اش را چرخانید تا تمرکز کند روی مقابل اش هرچه بوده باشد.
زمان از توی گوشش جنبید؛ خیزید از کمرش تا دم شکاف باسن (همان کون!).
طول می کشید پس چرا چیزهائی که می انجامیده بودند همیشه سریع تر؟ (ساختار جمله پاشید...)

زیر پای اش علوفه گروئید تا زیر زانو - که عین توپی است که در پا گیر کرده.
از توی حنجره اش فشار غریبی هجمه زد به بالا. دست گرفت مثل چلاقی به درختی
یا که انگار کن که الاغی به سنگ، پای اش را گیر کند وقتی بنده ی خدا گیر کند
در سربالائی تپه ای، جائی. زبان اش رفت سمت گوش میانی و همان شیپور استاد(!)
که توی اش بود و همچین اسمی داشت که بچه بود فکر می کرد شیپور غذا یا حمله است
زیر دماغ اش، طفلی!

نفس اش برای خاطر چند لحظه به شماره افتاده بود، آن هم شماره های شهرستان.
شاید نفس اش خط روی خط رفته بود شهرستان سر خاک آقا؛ یا چه مرگ اش
پس می توانسته بوده باشد؟ (کیف می کرد از این فعل های سلمبه؛ گاهی قلمبه!)

پلک های اش مثل دو تا دسته ی جارو در هم تنیدند، بگیر فرض مثل
عاشق و معشوق چندین ساله. کف پای اش خارید مثل ”خار مغیلان که سرزنش ها می کند” در بیابانی که ”اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب”؛ حالا مصداق غنا نشده؟ خدا رحم کند.

سرآخر فشار دست ها را زیاد کرد، مغزش را جمع و جور کرد، صلوات فرستاد،
تمام جرات اش را زور داد در گلو، دل زد به آب دریا که شور است و هزار جانور دارد،
پاها را باز کرد به اندازه ی عرض شانه، توکل اش را داد به سماوات، دهان اش را گشاده باز کرد...
کُشت خودش را تا عاروق زد!

...<< MORE >>

جیشو

 

او یک مغز کوچک دارد با یک دول کوچک.
اما وقتی که جیش می کند، همه جا را آب می برد؛ آقائی که شما باشید، ما را خواب!

طفلک کلیه اش مثل موتور پمپ است. نقاط محبوب اش هم همین مبل که رویش نِشسته اید
(نون با کسره – یعنی روی آن نشسته هستید) و آن مبل که رویش نَشسته اید (نون با فتحه، برابر با ننشسته).

درمورد قصه ی حسنی هم با او صحبت کردیم که موهای افشان و ناخن سیاه و جیش تو شلوار و مابقی.
بچه هنوز حرف که نمی زند، اگر هم بزند حرف حساب نیست که! همه اش عَر می زند و
زندگی مان را خیس می کند.

سقف پائینی ها نشست کرده… فرش ها کپک زده اند و خانه بوی آمونیاک گرفته.
محله پر از مگس شده و شپش شپش کش شش پا. شهرداری از ما خواسته که از او
بخواهیم جلوی جیش اش را بگیرد؛ اما او اعلام کرده که در خواب کاری نمی تواند بکند.

زا به راه شدیم؛ راه راه شدیم؛ پا به زا شدیم؛ تمام راه ها را امتحان کردیم.
روزنامه نوشته که او اعتصاب ادرار کرده تا اعتراض کند. زندگی مان زرد شده.

اوایل فقط تشک خیس می شد و اندازه ی یک سکه ی پنج تومانی روی شلوارش.
الان دیگر کار بالا گرفته. طاقت مان طاق شده. طاق ساختمان تا نیمه فرو ریخته.
این زندگی که برای ما درست کرده، از تکرر و تسلسل نگرانی موهوم جهش
مایعات مثانه ی یک طفل بعید بود!

مردم دم به دم، دم می گیرند هر موضوعی را. حالا همه با او یک صدا شده اند.
یک راه پیمائی کردند، به جان شما، دور هزار نفر؛ گفتم عنقریب خبری می شود، نشد.
حالا همه یک صدا دم در خانه ی ما که می رسند، می ایستند؛ روی ام به دیوار،
رو می کنند به دیوار و زیپ شان را پائین می کشند و از او حمایت می کنند و
دیوار ما را خیس!

...<< MORE >>

مادر

 

او غم می خورد. زیاد؛ با غصه. دهان اش از بس که اخیرا باز نمی شود، غم هم کم می خورد.
همیشه می پخت تا همه بخورند، اما اکنون نمی خورد که همه رفته اند؛ حتا سیّد مهدی!

کنج ته اطاق اش روی تخت افتاده. انگار هزار سال منتظر حرف زدن اش بنشینی که
پا شود... روی پای خودش؛ شهر را بچرخاند روی انگشت خودش.
وسط برف و بوران بدود این ور و آن ور، روی ایوان را جارو کند؛ به گربه ها بد و بیراه بگوید.
این ها را که همه تمام کرد، تازه شروع کند یک میلیون کار دیگر را.



دوست داری فکر کنی هنوز او همان قدر کار می کند، حرف می زند، ضرب المثل منفجر می کند.
تلفن را ذوب می کند از حکایت. اما ده تا بچه هم که داشته باشی و شونصد نوه، غروب چیز بدی است.
یک بار خانه ی آنها بودم، غروب شد، دیگر نرفت. همه اش آن قدر غروب است که
دل ات می خواهد کشمش های اش را از قندان کِش بروی و گربه ها را توی اطاق تهی ببری و
تلویزیون را تا ته زیاد کنی که فریادش درآید.

او هم دل اش می خواهد الان از توی حمام داغ بوی تریاک و انار بیاید. مهمان ها خانه ی او را
ترجیح دهند به شیراز”. لشگر نوروز ببارد و یخچال روی ایوان پر و خالی شود.
گوش ات کر شود از همهمه و قلقله و بوی زرشک و اسفند و انجیر و کوچه ی خیس.
یکی بره تو دسشوئی این بچه رو بشوره! اون کتری خودش رو کشت. آقااااااا.....!”

عکس های پرسنلی اتو کشیده بالای بخاری توی طاقچه زل می زنند به زل زدن او. این جا، همه کارشان زل زدن است.
چشم ها به همدیگر خیره نمی شوند. مرکز توجه، کنج سقف است که میخ کوبیده بودیم که پشه کش آویزان کنیم.

او تکیه داده به دیوار چوبی که پشت اش انباری داشتند که توی اش کیف و پالتو و عکس ها و مجلات قدیمی بود.
این جا، اصولا همه چیز قدیمی است، حتا اگر عکس اش ثابت شود. این جا آدم ها پرتاب می شوند زمان شاه و
میرزا و عروس نخودی و خورشید خانوم و عباس خان و یک تاریخ خنده دار عجیب و عجین با نوستالژی
شوخی و قهر و آشتی و این تنها خوشیِ این خانه است...

همه که رفتند، خانه می ماند و وزن همه ی آن تاریخ کذائی و بزرگ ترین مادر!

...<< MORE >>

مرتیکه

 

مرتیکه یک مرد تیکه تیکه است با یک من موصول در توالی متن.
این طرفی که من می شناسم، سرش برود، تهش نمی رود.

راستش این مرتیکه با یک زنیکه ای زنده گی می کند. این ها مدام از خانه شان صدای قیل و قال می آید.


زنیکه می داند که مرتیکه تمام پول ها را داده از آن آشغال ها خریده. زنیکه سه تا بچه ی قد و نیم قد و نصف نیم قد پس انداخته از سر گذر ایام و عدم رعایت قوانین جلوگیری. بچه ها جلوی دیوار نشسته اند؛
هی هیپنوتیزم می شوند، نوبتی. مرتیکه فریاد می زند: "فریاد نزنید! نوبت شما هم می رسد!"

مرتیکه یک مشت کاغذ سفید بزرگ در دست دارد... از آن آشغال ها!
رویش عکس سیاستمداران و ورزشکاران و هنرپیشگان و هزار کرور لغت ریز تایپ شده دارد.
لغات شبیه مورچه اند؛ و بچه ها این را می دانند و از وحشت روی شان را کرده اند به دیوار.
مورچه ها از گوشه ی چشمان مرتیکه می روند تو، از گوشش در می آیند، مغزش را می خورند... مرتیکه هی هیپنوتیرم می شود.

زنیکه گوشی را ور میدارد. صغری خانوم خبر می دهد. زنیکه، هم می زند قُل قُلِ روی گاز را. یواشکی در گوشی تلفن می گوید:
"روم به دیوار..." . در کمال ناباوری می بیند که بچه ها در پاراگراف قبلی قبلا روی شان را کرده اند به دیوار. زنیکه قل قل می کند.

یک نفر از بالا ور می دارد زنیکه و مرتیکه را با خانه شان کپی می کند در شهر... حدود دویست هزار نسخه؛ سر و ته.
شهر به طرز فجیعی عظیم می شود. مردم تیکه (مرتیکه ها، زنیکه ها و بچه ها) هیپنوتیزم می شوند.
عده ای مورچه ها را هم می زنند. بچه ها منتظر نوبت خود می نشینند. صغری خانم خبر را تکذیب می کند.
سیاسیون و هنرپیشگان و ورزشکاران و لغات، تصمیمات تازه ای می گیرند. متن انسجام خود را از دست می دهد به پا.
زنیکه آن قدر محکم هم می زند که مرتیکه سرش می رود... اما تهش می ماند.

بچه ها بازی می کنند با لغات. بچه ها کپی می شوند، مرتیکه می شوند، زنیکه. هی مرتیکه، هی زنیکه.
لغات را بازی می دهند. می چسبانند روی کاغذ سفید و مورچه ها را روانه ی چشم ها می کنند. شهر هیپنوتیزم می شود.

...<< MORE >>

داستان نویسنده

 

ببخشید! به نویسنده گفتم که داستان نویسنده ای را در نظر بگیرید که در حال نوشتن داستان نویسنده ای است که در نظر می گیرد که
در حال نوشتن داستان نویسنده ای است که الخ.
نویسنده ها معمولا تب دارند. داستان نویسنده ای را در نظر بگیرید که تب دارد و در حال نوشتن داستان نویسنده ای است که...

در صیرورت مدام تکامل انتزاعی موضوع در داستان، به نویسنده گفتم که پس از هر جمله ی بلند که قطار صفت و موصوف
پر طمطراق اش خوانش مجدد بی بروبرگرد می طلبد، چند جمله ی کوتاه چندش آور و بی حوصله پرتاب کند، درست مثل احوالپرسی:
"حال تون خوبه؟ مامان چطورن؟ بواسیر عموجان بهتر شد؟ خدا رو شکر! پاشین، وردارین، بیاین (جملات کوتاه) خونه ی ما!"

برای این کار لازم به این کار هم داری که این فنجانه که دورش چکه ی قهوه ای گرفته را برداری توی سینک آب بکشی،
یک دانه آب جوش بیاوری، دسته به دسته؛ با نظم و ترتیب... و یادت بیاید که تابوت ها را پیچیده با هم... پروردگارم.

عموم نویسنده ها خِرفت اند، ”تو را این موهبت تنها ندادند”. دستت را شرط می بندم که هر بار می سوزانی!
پودر قهوه ی آماده و کافی میت و شکر و زیر سیگاری و موزیک و پنجره و پیژامه و باران و لوح سفید.

آمدی خیر سرت یک هورت بکشی که میز قهوه ای شد! یعنی قهوه ای که بود، رنگش! اما قهوه ریخت رویش.
دستمال می آوری تا با دست بمالی میز را. لبه ی کاغذهایت ور آمده نیز... قهوه ای کمی کم رنگ ترک، لابد.

شانصد و پنج بار خنج می زنی در دایره ی لغات ات و ساختار عوض می کنی... اما نمی شود و آرزو می کنی که ای کاش
اصلا دایره ی لغات مثلث بود... بعد، برق می رود؛ کجا؟ گاز می آید. تلفن زنگ می زند. غذا روی گاز می سوزد. پای کسی گیر می کند به
سیم آنتن و تلویزیون می جَهَد، گلدان را می پراند. تمام اجزای اطاق می رقصند. پارچ می ریزد آبش را توی سوراخ پریز.
پریز حامله می شود. جرقه می زند. آتش می سوزد، می گیرد، می گیراند، دود می کند.

(نگفته بودم به نویسنده که باید حملات جملات کوتاه پرتاب کنی؟!!)

تلفن را بر می داری. اطاق آرام می گیرد؛ گرچه هنوز بعضی گوشه های اش قهوه ای است.
به شما خبر می دهند که گاوتان زائیده... اشک در چشمان تان حلقه می زند! پسر است!
از ثبت احوال زنگ می زنند، خواهش می کنند اسم اش را بگذارید عنقزی...

باز دل تان می گیرد. تلویزیون مژده می دهد که تا دقایقی دیگر دل تان نمی گیرد از بس که مفرح است.
پنجره زر می زند که: باران! باران! کاغذ زل می زند با علیلی قهوه ای گوشه اش. سیگار تمام شده و خواهش می شود که
از پای گیرنده ها تکان نخورید. به شدت نیاز به دستشویی دارید، اما نمی توانید تکان بخورید؛ به خاطر گل روی مجری و
گل توی گلدان که هر وقت که تکان می خورید، می پرد سیم آنتن را می گیرد. واقعا می خواهید داستان نویسنده را بنویسید،
اما شام و نهار هیچ چیزی ندارید، زنگ می زنید هفت دست آفتابه لگن سفارش می دهید.

...<< MORE >>

گرسنه

 

بعدا می رویم سراغ بقیه. فعلا شاید سراغ کسی نرویم اصلن!
یعنی او و آن ها می دانند که ما گرسنه مان هست.

یک نفر تفنگ دارد آن جا. می گوید:
" این مادر ج... ها تا بجنبی یه جای دیگه رو منفجر می کنن..."

به انگلیسی غلیظ گفت. من که زبان شان را نمی فهمم، ولی لابد همین را گفته، خوب!
عمو قبل از این که سرفه های دل به هم زن اش شروع شود، می گفت اینا خیر ما رو می خوان!
... لابد!!!

ما گرسنه مان است. عمو رفته پای پیاده، حیوونی "یه لقمه نون - لابد حلال" بیاره... سه روز پیش!

بغداد امسال خیلی گرمه...

...<< MORE >>

جاده

 

سر جاده می نشیند تا او بیاید. بیاید که بروند به شهر، بفروشند.
شاید هم بعدا بخرند. فعلا مهم آن است که بفروشند.

او می آید. دیر می آید. مهم این نیست که او دیر آمده، بالاخره آمده.
او بو می دهد. بوی کار، خاک، بوی سیگار و بوی خیار.
توی وانت کثیف است. اما او بقچه را پرت می کند عقب و توی وانت که گفته بودم کثیف است می نشیند.

او و او با هم موزیک گوش می کنند. خواننده ی کاباره ای جلفی آ واز نامفهومی می خواند و هر چند وقت گاهی اصرار دارد که جمعیت ترجیع بند کوتاهی را با او تکرار کند.

آفتاب از بالای سقف کشیده می شود روی قسمت بالائی شیشه ی جلو که سبز تیره است، کِش می آید روی داشبورد و بعد می افتد روی چشم های او که سبز روشن است. ماشین دست انداز بزرگی را به سختی رد می کند،
او نگران به عقب نگاه می کند. بقچه باز شده، تمام بافتنی ها و پختنی ها کف پشت وانت پهن شده.
ماشین پنچر است.

زن بقچه را به کندی جمع می کند، می بندد... بقچه را. باز بازش می کند و بار دیگر محکم تر میبندد، همان بقچه را.
اگر دو ماه پیش برف یک ریز نمی بارید، لااقل با پولش یک تایر زاپاس می خرید، این را راننده با صدای دورگه گفت.
بو می آید. بوی خیار، کار،سیگار، خاک.

...<< MORE >>

شاید " حسین - باخ"

 

او وسط خیابان رد می شد. شاید هم نه دقیقا وسط.
آن ها می گفتند که گروه دیگری از آن ها به او دارو خورانده اند.
من می گفتم که آن گروه دیگر انگار سیم او را کلا از برق کشیده اند.
خانم پ از من پرسید: " این چرا این جوریه؟ "
من به همان خانمی که پ است گفتم: " خوب، دارو می خوره! "

او می رفت پیش یکی از آن ها که دکتر بود. یعنی سفید بود با منشی و گوشی و ...
بعد آقای دال خندید و گفت که " حالش خوب می شه، الان خیلی بهتره..."
آقای الف با احترامات فائقه پرید وسط حرف او - شاید هم نه دقیقا وسط -:
" این دوره اش باید بگذره... "

بعد این ها راجع به آن ها حرف زدند و خندیدند. من هم خندیدم، حتا آقای دال و الف و خانم پ!
جالب این که او هم خندید. راجع به قبلا او حرف هایی زده می شد که او خودش هم می خندید، آخر قبلا خنده داشته...
بعد او از خانم پ عذرخواهی کرد که " خیره می شه به او " و توضیحی افزود مبتنی بر این که " اثر این داروهاست..."

بعد آقای دال موضوع را عوض کرد. همه تشکر پنهانی کردند از این قضیه، شاید حتا خود او.
آقای دال گفت که " شارژ نداشته و می بایست با پیک بادپا می فرستادند " و حضار گریه سر دادند.
بعد همه دارو خوردند. آقای کاف قهوه ریخت... آقایون و خانم های زیادی بر اساس حروف اول اسم هاشان
کارهای زیادی کردند. مثلا فرض کنید اقای میم یک لطیفه تعریف کرد. آقای کاف که قهوه ریخته بود،
زیر چانه اش را زخمی کرد به شدت از بس که از فرط پله بالا خورده بود تا پائین همه را سر... این جوری می گفت.

صدای موزیک می آمد... از دست های من و آقایان و خانم ها با بی حوصلگی و بی با حوصلگی یا عکس هر دو،
یا گوش می کردند یا می شنیدند. شیشه ی شکلات صبحانه پر از برگ ریزه های سبزی بود که یک نفر
به آقایان دال و کاف اهداء کرده بود.

همه هم همهمه که می کردند، انگار یادش می رفت که به او دارو خورانده اند و کتک خورانده اند و
قهوه می خوردند و شکلات صبحانه... آقای دال با گردو و کارت بازی عجیبی می کرد و گردو ها را هم
حتا خورانده بود به خودش وقتی گذاشته بود توی دهانش... البته دهانش را باز هم کرده بود.

شب طویل شد... بعدترک عریض هم شد. کم کم عمق گرفت... بعدش را دقیقا بلد نیستم که چه طور شد، اما عجیب شد.
آدم هایی که هنوز با من می شدیم " این ها "، خیلی با هم نشسته بودند به شدت حرف می زدند، با هم، و یا گاهی نمی زدند.
فی النهایه همه تصمیم گرفتند که موضوع او و داروهای اش را خاتمه دهند. بعد دوباره او را وسط خیابان رها کردند.

...<< MORE >>

اتوبیوگرافی ابستراکتیو (حدیث نفس انتزاعی)

 

برای" داریوش "... با همه ی " شفیعی " بودن اش!


او، آقای بد است. البته اگر از دستش عصبانی باشید، می توانید او را آقای گه هم خطاب کنید.
هر چند لحظه چند بار، انسجام چیزی را گم کرده است.
نمونه: سیم سازش پاره شد. بعد، یک نفر دست کرد یک جای بدی و یک سیم دیگر به او داد که وز خورده بود!
بعدتر، به آن جای خودش نگاه می کنیم.

جمله ی یک: آقای بد اول صبح هم مشروب می خورد ( به فتح " ر " - حال ساده ) نقطه
جمله ی یک و نیم: آقای بد اول صبح هم مشروب می خورد ( به سکون " ر " - ماضی استمراری، نوعی حال غیر ساده ) نقطه
جمله های بعدی: آقای بد با تختخواب خود است. به کارهای بد فکرهای بد می کند. لحاف می سرد.
- سر خوردن لحاف سرد از ران تصویر شود. ( صدائی نا آشنا از بیرون کادر: " - ممنون!" )

همه را ک... گشاد خطاب می کند. اما خودش هم باور عمیقی به ک... گشادی خودش دارد.
اصولا آدم خیره ای است. چشمان اش را می بندد و گوش می کند.
او همیشه خواب است و یا شاید خواب می بیند که خواب است و اگر هم بیدار باشد،
این بیداری را قبلا خواب دیده است.
وقتی آقای بد جائی اش بخارد، می خاراندش. حتی اگر سیم سازش وز بخورد.

گزاره ی بی نهاد: هر چیزی که به او مربوط باشد، بو می دهد. ( مادر بزرگ گفت: " - به جمله تان لاجرم هم بیفزائید... ")
نوه ی یک: هر چیزی که به او مر - لاجرم - بوط باشد، بو می دهد. ( شلیک خنده ی حضار، شلیک گلوله و شلیک یک چیز دیگر! )
نوه ی یک و نیم: هر چیزی که به او مربوط باشد، لاجرم بو می دهد. (تشویق بی امان حضار)
نوه های بعدی: لیوان اش بو می دهد. همان بوی دهن اش را. لباس های اش بوی سرکه می دهند و
او سرکه خیلی دوست دارد؛ با گل پر و نمک! او ماندانا را هم خیلی دوست دارد؛ البته نمی داند که ماندانا کیست.
مارادونا را هم دوست دارد.
( با میکروفون دستی هندوانه فروش ها، خطاب به حضار؛ همان حضاری که شلیک می کنند: )
- البته فراموش نکنید که آقای بد خیلی بیش تر از آن که دوست داشته باشد، دشمن دارد... حیوونی... طفلی...! ( بوی سوزش دل حضار )

او ادعا می کند که حاضر است از این جا ( کدام این جا؟) تا بولیوی، یا جائی شبیه به بولیوی، مثل مولداوی،
رانندگی کند تا کتابی که دیروز خریده است را پس بدهد؛ چون بوی دستگاه چاپ و نیز بوی جوهر نمی داده است.
نتیجه: آقای بد بو می کشد.
او ضمنا بوی سیگار هم می کشد. سیگارش هم بوی چیز دیگری می دهد. بوی جوراب.

آقای بد با جان لنون دوست است. با هم آبلیمو می خورند با نمک.
بعد، مو های شان بلند می شود، می پیچد زیر گردن شان، با ریش های شان که نمی تراشند شان، او و جان لنون ( بسط " شان " ).
کسر ریش تراش، مداد تراش، سیم سازتراش و ... در اطاق نام برده مشهود است.

آقای بد داستان می نویسد ( حوصله ی حضار و مادربزرگ سر می رود).
داستان های اش بوی جوراب می دهند. بوی زیر بغل هم می دهند.

آقای بد، آقای گه است.

...<< MORE >>

نامه

 

" ... اصلا فکر می کنی کی هستی؟! الآن چه قدر نقش مهمی می تونی ایفا کنی؟
توی هفت - هشت نامه ی قبلی، ریز همه ی مطالبی که می خواستم حضورا بهت بگم و
یا فرصت اش رو نداشتیم و یا اساسا از جنس سخن های رو در رو نبودند رو برات نوشتم.
اما انگار این قضایا از نظر تو هیچ اهمیتی نداره... خلاصه این که من واقعا کم آورده ام و
حسابی خسته شدم. این آخرین نامه ایه که برات می نویسم. ما را به خیر و ... "
تمام! طبق عادت قدیم، امضائی پایش انداختم، ورق را تا کردم و در پاکت گذاشتم.
ساعت می گفت که مجبورم تمام راه را بدوم. کفش و کلاه کردم و بیرون زدم.
همان کافه رستوران کهنه و دائما شلوغ. مرا که از پشت شیشه دید، از میز برخاست.
به پیشخوان رفت و پولی به مردک اخمو پرداخت. در را گشود، سلامی کرد و به راه افتاد.
با بی تفاوتی پشتش به آرامی قدم برداشتم. سرعت رفتن اش، هر از گاهی، فاصله ای فاحش
ایجاد می کرد. مجبورم می شدم جستی بزنم تا به او برسم.
:" کجا داریم می ریم؟ من باید سریع برم جائی، کار دارم... "
- " بیا... تقریبا رسیدیم! "
: " من اصلا باید بدونم کجا دارم میام؟ می خواستم تو همون رستوران باهات حرف بزنم.
امروز خیلی عجله دارم. همین الآن کلی دیرم شده... "
به درون کوچه ای گریز زد. گوئی از چیزی فرار می کند یا مشتاقانه به استقبال چیزی می رود.
از تک و تا نیفتادم... " ببین! من همه چیز رو تو این نامه مفصل برات توضیح دادم...
شاید بهتر باشه اصلا حرفی زیاد نکنیم... "
از پله های یک مجتمع آپارتمانی مرا بالا کشانید. طبقه ی سوم. درب سوم. سمت چپ.
کلید انداخت. در گشوده نشد. لگدی به در زد و با خشونت پرید به درون. خنده ی بلندی کرد.
با وجودی که اصرار داشتم که دیگر حرفی نزنیم، مدام وراجی می کردم. پا به داخل گذاشتم.
رشته ی صحبت در هوای تاریک اطاق پرید به گوشه ای و زیر مبل ها خزید. از تعجب،
وامانده بودم. پالتویش را درآورد. کت مرا هم از تن کشید. هر دو را با بی سلیقگی آویزان کرد.
پرید روی کاناپه. گوئی گربه ای جستی بزند.
- " چای؟ قهوه؟ ... "
حرف را بریدم: " وایسا ببینم! تو با این همه نامه که من بهت می دم چی کار می کنی؟ "
- " کور که نیستی... می زنم شون روی دیوار! "
: " دیوونه! اصلا می خونی شون؟ " دستم را به شدت کشید. افتادم روی کاناپه.
با حماقت مشخصی سعی کردم سردی اطاق را با زیرکی از آغوشش جبران کنم. دریغ نکرد.
:" پرسیدم اصلا می خونی شون؟ "
-" چی رو! "
:" سنگ قبر منو... خوب، معلومه! این نامه ها رو... " و سیگاری آتش زدم.
به نرمی خودش را به من چسباند. لبخند کودکانه ای زد. سیگار تازه را از لای انگشتانم کشید.
له اش کرد. زیر سیگاری کوچک روی میز، تقریبا پر شد. سرش را به آرامی بر گردن ام تکیه داد.
موی های اش پاشید روی تنم. دیدم را سد کرد. نمی خواستم... آن حس متروک را مدت ها بود به انزوا
رانده بودم. نفس های تندش پشت گردن ام را داغ کرد. به گنگی زمزمه کرد:
" من خوندن و نوشتن نمی دونم... "

...<< MORE >>

رونده

 

رونده، نیم نگاهی می کند. گویی این، خود ناگزیر رفتن است.
با زخم صورتش ور رفت.. صدای ناخواسته تکرار کرد: " پرواز شماره ی ... ". قدمی ناخواسته برداشت.
صدا تکرار شد. قدمی دیگر. زخم لعنتی را کند. از سرخی انگشتش فهمید که باز پای خونی در کاراست!
شب پیش تر، از میان آن همه سر و صدا، او را شناخته بود. گرچه سالن تاریک بود، ولی اطمینان می داشت که اشتباه نکرده است.
جماعتی به سرعت از مقابلش گذشت. صدایی از پشت او را به نام خواند. صدا را می شناخت. نایستاد!
سه قدم برداشت. آهنگ گام هایش تندتر می شد که صدا دوباره برخاست. پسرکی دوان به سویش آمد:
" آقای موریس! فکر می کردم بیشتر تو شهر ما بمونید! من دیشب تو کنسرت تون بودم! کارتون عالی بود!
... ممکنه اینجا رو امضاء کنید؟"
با بی میلی پاسخ داد: " با کمال میل..." قلم را از جیب کتش درآورد. روی بروشور را خط خطی کرد. " اسمتون؟ "
- " راستشو بخواین، امضا رو برای خواهرم می خوام... سارا... اونجا وایساده! " و به عقب اشاره کرد.
رونده، نیم نگاهی انداخت. اشک نگذاشت که خوب چهره ی سارا را ببیند...

...<< MORE >>

خشتک

 

دست به خشتک خود برد. خنده ی کریهی کرد. نزدیک تر آمد. چشمانش از صورت تا پاهایم سرید.
خواستم سنگی بردارم. بپرانم به سویش. زل زده بود. چیزی از من می خواست.
نفرت و بی هودگی زیر پوستم ول می شد. چندش آور ترین باد، برگ بزرگی را از میان ما غلطاند.
فاصله اش با من کم تر از یک قدم شد.
جدا خواستم دفاعی کنم. فریادی بکشم... ترسیده بودم.
پکی به سیگارم زدم. به آسمان زل زدم... که نمی بینمت!
باز با لای پایش ور رفت. حالم دگرگون شد. این کارش حسابی مرا عصبی می کرد.
دست به شلوارم کشید. پایم را پس کشیدم که لگد محکمی حواله اش کنم.
فریاد زد:
" بابا! جیش دارم!..."

...<< MORE >>

ساعت هشت شب

 

حالا ساعت هشت شب است که می خواهم تمام آن چه که بر من می گذرد را واضح و شفاف برای شما توضیح دهم.
شاید هر چه که خواهم گفت، به نظرتان دروغ یا خیال بیاید. اما این توهم، مدتی است که چون خوره، تمام وجودم را
آرام آرام می جود و از لذت های ام می کاهد. البته نباید چنین فکر کنید که آن چه که برای شما تعریف خواهم کرد،
ترس ناک و یا حتا غم انگیز است. شاید یبش تر جالب و هیجان برانگیز و یا اندیشه سوز باشد!
و اما بعد از این همه تفصیل و مقدمه...

می گفتم که حالا ساعت هشت شب است. مشکل، همین جاست! کمی صبر کافی است تا متوجه منظورم بشوید!

چندی پیش - شاید چند دقیقه پیش، شاید هم هزاران سال پیش - متوجه حقیقت بسیار عجیبی شدم که در حال
تکثیر و کاهش توامان است!!! در آن بعد از ظهر کسل کننده، در تخت خواب ام دراز کشیده بودم که در یک لحظه،
احساس کردم در یکی از شلوغ ترین خیابان های پاریس، در زمان غروب آفتاب، پشت رل یک پژوی قدیمی سفید
نشسته ام. با اولین اتفاق، چنین اندیشیدم که خواب می بینم! اما با گذشت ثانیه ای، دریافتم که ظاهری بسیار متفاوت یافته ام!
موهایم کاملا سفید و تمام اجزای بدن ام بسیار فرتوت و سال خورده گشته اند. اما، حیرت در همین جا تمام نشد! وقتی که
پسرکی روزنامه فروش را دیدم که روزنامه ی آن روز را با تیتر " مرگ هیتلر " در دست دارد، حقیقتا شوکه شدم!!!
مصیبت وارده آن بود که نود و سه روز در آن تاریخ و مکان زیستم و دانستم که مسوول انبارداری یک شرکت بزرگ
در حومه ی پاریس ام. گرچه، جالب آن بود که تمامی وقایع و اطلاعات مربوط به آن موجودیت را، گوئی از پیش
می دانسته ام! حتا وقتی که - بدون علم به آدرس صحیح - به خانه رفتم، زنی که در را بر روی ام گشود، برای
من مجرد، کاملا آشنا بود! گوئی سال هاست که همسر و هم بستر یکدیگریم!
اما، فاجعه ی بعدی، در محل کارم رخ داد. وقتی که در حال خواندن روزنامه ای محلی به زبان فرانسوی - که تا
آن موقع هیچ گونه آشنائی با آن نداشتم! - بودم، ناگهان خویش را به کنار جسد اشتری، در بیابانی یافتم که از سرتاسر
آن، عطش بی پایان سرازیر بود. تا سه روز متمادی، با شمایل عربی بلند قامت و بد هیبت، با دشتاشه ای که گوئی
سال ها مونس تن تیره من و اجدادم بوده، در بیابان سرگردان راه پیمودم تا این که ناامید و تشنه، در میان صحرا
بی هوش شدم. همان شب، گروهی از سواران عرب، مرا بر روی تپه ای شنی یافت و به ضیافت و سرور، تن نیمه جان ام
را به قبیله ام - که هرگز آن را ندیده، ولی با آن مانوس بودم - بازگرداند. به فصاحت و بلاغت، عربی سخن می گفتم و
گوئی از پیش می دانستم که امیر قبیله ای هستم که در بازگشت از سفری تجاری، گرفتار طوفان صحرا و گم شده است.
تا یک سال و نیم، در کنار زن های متعدد و غلامان خود به کرامت زیستم تا این که، روزی در هنگام تناول میوه های
بعد از نهار و تماشای رقص کنیزکان، باز اتفاق دیگری حادث شد...

چون اطاله ی کلام دیگر بی سبب می نماید، به اختصار بگویم که قرن ها بعد، رئیس مجلس اسپانیا شدم. دویست و هشتاد سال
پیش از میلاد مسیح، کارگر مفلوکی در سرزمین مصر گشتم. بعد، در زمان ناپلئون، نوازنده ی ویلنسل ارکستر مخصوص دربار
بودم. در زمان جنگ های چنگیز خان، در جریان یک حمله به قتل رسیدم. از همه عجیب تر آن که در قرن هفدهم میلادی،
به یک سینی نقره در بوفه ی میهمان خانه ای متروک در یکی از دهکده های رومانی تبدیل شدم! دوازده سال، سگ شکاری
یک آرژانتینی کوتاه قد بودم و ...

خلاصه، آن که اکنون که ساعت هشت ونیم شب است، در هیئت " " درآمده ام.
تا زین پس، چه پیش آید...

...<< MORE >>

زمستانِ سیبری

 

زمستان سیبری زبان زد است.
هر چه قدر هم که ودکا خورده یا بدنی پر مو و لباس گرم بر تن داشته باشی،
تا مغز استخوان را می خورد.
بوران، چهره را مسخ می کند و در زیر رگ هایت، حس زنده بودن می میرد.
با این وجود، دائی آنتوان تعریف می کرد که وقتی که بیست و یکی - دو
سال اش بود، برادرش ریمسکی، در چنین سرمائی از ده بیرون زد.
و شاید بی هوده نباشد که اکنون، پس از نیم سده، " عشق " را
" بلاهت " بخواند!
دائی بزرگ تر من، عاشق دختری از شهر کوچکی که با ده ما هفده
کیلومتر فاصله داشت، شده بود. البته، اگر این راه را از مسیر میان بر
کوهستانی بپیمائید، مسافت مزبور بسیار کوتاه تر خواهد بود.
دائی آنتوان، هر زمان که از این خاطره یاد می کند، با خشم دهنه ی
پیپ اش را می جود و فحش های رکیکی به زمین و زمان می دهد...
خلاصه، حکایت آن می شود که همچون هزار و یک داستان عشقی
متعفن دیگر، پدران و مادران این دختر و پسر سبک سر، با وصلت آن ها
مخالفت می کنند و موجود مکاره ی زیبا، با دائی ریمسکی قرار می گذارد
که در شب کریسمس - که اتفاقا آن سال از سردترین شب ها هم بوده -،
به کوهستان بزنند و بعد، از آن سوی تپه ها سرازیر شوند و جلوی اولین
کالسکه را بگیرند و ...
آنتوان جوان، همه ی این ماجرا را می دانست و اکنون پنجاه سال است که
هزار بار از حرص سبیل پر پشت اش را می جود که چرا مانع برادر احمق
خود نشد و یا لااقل دیگران را در جریان نگذاشت؟!
مرد دلباخته ی روس، در ابتدای غروب با یک تفنگ و کمی آذوقه و
لباس گرم و بطر بغلی کنیاک از ده فرار می کند و رأس نیمه شب،
معشوقه ی خود را باز می یابد. آن دو بخت برگشته، تا حدود ساعت
پنج صبح در کوه ها به این سوی و آن سو می روند که عاقبت گویا نزدیک
به سحر، به دامنه ی تپه ی مجاور جاده می رسند. آن جا، از فرط خستگی
و شهوت به آغوش هم می خزند...
تا این که در ظهر روز دوم ژانویه، نیکلای، کشاورز پیر که از شهر به ده
باز می گشت، دو بدن عریان و یخ زده را به صورت در هم تنیده می یابد که
به میهمانی شب کریسمس گرگ ها رفته بودند!

...<< MORE >>

همراهِ پدرو

 

با “‌ پدرو ” قدم به قدم راه مي روم؛ روز و شب...
به شرط آن كه همه جا تاريك نباشد. چون من از
ظلمت هراس مرگباري دارم. در تاريكي “‌ گم ” مي شوم!

پدرو ” مرد خوبي است. صبح به صبح، از رختخواب كه
خارج مي شود، نگاهي به صورت زنش انداخته، استحمام
مي كند - البته يادم رفت كه بگويم كه دوست شهوتراني دارم! -
و پس از ناشتائي، با عجله به محل كار مي رود. گرچه، من
هميشه در طول اين اتفاقات همراه اويم - حتي در حمام!
گاه، وقتي در جائي آرام مي گيرد تا طبعا من نيز آرامش يابم،
در درخت، نيمكت و ... حل مي شوم. تكه تكه و پاره پاره مي شوم.
با بقيه ممزوج مي گردم. گاه، تكثير مي شوم و در دو - سه طرف
پدرو ” ي تنها ( تنها؟! من كه هميشه با اويم! ) از خود فرزنداني
مي زايم كه به اشاره ي يك نور مي ميرند. گاه، بزرگ و بزرگ تر و
برخي اوقات خيلي كوچك مي شوم. راستي! تا يادم نرفته بگويم
كه از هواي ابري و يا شيشه هاي مات هم بدم مي آيد!

او به من متصل است. راستش را بخواهيد، نمي دانم كه من به او
وصل شده ام يا بالعكس؟ به هر صورت، جزئي از اين وجود،
من ” ام كه از آن خارج شده است. شايد يك تاثير زائيده ي قوانين
لايتغير فيزيك! ولي آن چه كه مسلم است، اين است كه نه من و نه
پدرو ”، هيچ يك وجود نداريم. سرحال و سلامت ايم. ولي در خود،
چيزي نمي يابيم. خلوت ايم!

پدرو ”، تنها نيست. “ سايه ” اش هميشه با اوست!

...<< MORE >>

تصادف

 

وقتی که چنان تصادف مهیبی کردم، تا چند لحظه گوئی در خوابم و
هیچ چیز را تشخیص نمی دادم. بعد از ثانیه هائی، خودم را پیدا کردم و به سرعت،
به سمت ماشین واژگون ام دویدم. بدن زخمی ام، هنوز با کمربند راننده به صندلی چسبیده بود.
با تمام قوا، فریاد زدم و کمک خواستم. صورت راننده ی جیپی که با من تصادف کرده بود،
بر آسفالت پخش شده بود و نیم تنه ی پائین زنش هم به آن سوی جاده پرتاب شده بود.
یعنی هر دوی آن ها به همین راحتی مرده بودند؟
لااقل از این خوش حال بودم که در اتومبیل من، جز خودم هیچ سرنشینی نبوده!
کشان کشان، تن پاره ام را تا نیم تنه از پنجره به بیرون کشیدم. در این لحظه، وجود سردی را
در پشت سرم احساس کردم. به محض آن که روی برگرداندم، راننده ی جیپ و زن اش را دیدم که
به من لبخند می زدند. مرد، به صدای گنگی گفت:
" کار از کار گذشته است. بیا برویم!!!"

...<< MORE >>

نازا

 

وقتی که با سوفیا ازدواج کردم، هر دوی ما می دانستیم که او
نازا است. و حقیقتا به این ترتیب، من راحت تر بودم!
فکرش را که می کنم، آن اوایل، ما فقط همدیگر را زندگی می کردیم و
هیچ چیز دیگری وجود نداشت.
ولی با گذشت یکی دو سال، کم کم میل به بچه در او زیاد و زیادتر می شد.
هر وقت که کودکی را می دید و یا حتی صدای بازی بچه ها را می شنید،
در چشمانش برق پلید و شریر حسد را می خواندم.
بدین ترتیب، تیره روزی ما آغاز شد.
سوفیا، دست به دعا برداشت. پاشنه در مطب همه ی پزشک ها ی آتن
را کندیم. بعد، جادو و جنبل می کرد. تخم نصف گیاهانی را که در سرتاسر
اروپا کاشته می شوند را، پیرزن های فامیل به او خوراندند. هر شب،....!
ولی انگار، این عقده گشودنی نبود!
تا این که دو هفته ماند به کریسمس سال پیش، در یک صبح بسیار سرد یکشنبه
- که طبق معمول روزهای تعطیل دیر رختخواب را ترک می کنیم -، به من گفت که
احساس غریبی دارد! نتیجه ی سونوگرافی آن بود که بعد از این همه تلاش، نهایتا
حضرات اسپرم، همنشین خود را یافته اند و قرار است به زودی کودکی وارد زندگی
ما شود. از آن روز، سوفیا هر اسباب بازی ای که می دید، می خرید. کمدهایش پر از
لباس بچه شده بود و حتی کالسکه ی این شاهزاده نیز فراهم بود!
شب و روز در رنج و نگرانی می گذشت و آب خوش از گلویمان پائین نمی رفت.
دائم حرص می خورد و گریه می کرد. احساس می کردیم دست شومی قصد دارد زندگی
ما دو نفر - آری! فقط ما دو نفر! - را پاره پاره کند، از هم بپاشد!
شب ها، اصلا نمی خوابید و پشت سر هم قرص می خورد. و نتیجه اش آن که پس از
سه - چهار ماه، واقعا مریض و بدحال شده بود. بسیار عصبی می نمود و جو خانه ی کوچک ما،
آلوده ی این انتظار کثیف بود. لحظه ها، به سنگینی خبر از تولد یک مزاحم می داد و
زیر پای آن روزهای خوش را خالی می دیدیم و این وضعیت، مرا هم رنجور و نحیف کرده بود.
تا این که، در غروب روز پنجم آوریل، هنگامی که مشغول مطالعه ی روزنامه ی محلی و
کشیدن پیپ ام بودم، سوفیا با شادی وارد خانه شد و با چشمانی خوشحال گفت:
"سقطش کردم!!!"

...<< MORE >>

جنگل

 

خولیو بر روی خاک خیس جنگل دراز کشید.
دست ها را در تن سرد گل ها فرو برد و با آرامش، مرد.
چندی بیش نگذشت که پوست و گوشتش به آرامی شروع به تجزیه شدن نمود.
پاهایش در بستر گل و لای فرو رفت و ریشه دوانید و درخت پرباری به بار نشاند.
دستانش، در اندام جنگل طرح باریکه های آب را زد و کاسه ی سرش، سنگ زیبائی شد.
به جای موهای سینه هایش، چمنزار سبزی روئید.
از درون بیضه هایش، دو جوجه گنجشک خاکستری سر بر آوردند و پر گشودند.
چشمانش نیز، لکه های سیاهی شد در تاریکی جنگل و به خواب رفت.
خولیو، بر روی خاک خیس جنگل دراز کشیده بود.

...<< MORE >>

میلاد

 

همیشه شنیده بودم که برای انجام هر کاری باید حسابی فکر کرد...
اما هیچ وقت معنای آن را ندانسته بودم.
امروز، روز میلاد من است.
در این سن، احساس خوشبختی می کنم و می دانم که اگر یک روز دیگر از زنده گی ام بگذرد،
به این میزان لذت بخش نخواهد بود. اکنون، من در اوج سعادت و آسایش ام وهیچ چیز
به اندازه ی آینده ی این "من" مسخره، آزاردهنده نیست.
بطر کنیاک را لاجرعه سر کشیدم و سپس در آشپزخانه دست به کار شدم.
بزرگ ترین کارد را برگزیدم و با دقت، شروع به بریدن پاها از مچ کردم.
بعد، از ساق پا برشی دیگر دادم تا ران و ... - که بهتر است از توصیف آن صرفنظر کنیم!
سپس، قفسه سینه ام را نیز شکافتم و بعد، مچ، آرنج و بازوی دست چپم را جدا کردم.
گردنم را هم به احتیاط بریدم و اکنون که تمام اعضای بدنم را به صورت بسیار باسلیقه
از هم جدا ساخته ام، با مشکل بزرگی مواجه شده ام:
چاقوی خونین در دست راستم مانده و اما من نمی دانم که
چطور مچ دست راست را از آرنج و آن را از بازو جدا کنم؟!

...<< MORE >>

دست

 

در زندگی ام، همیشه یک دست آشکار هست که آزارم می دهد.
اوه! می دانم که جمله بالا بسیار تکراری است. ولی موضوع در مورد من فرق می کند.
باور کنید که قضیه کاملا جدی و فیزیکی است! یک دست با هر پنج انگشتش!
گاهی آن را در رختخوابم می یابم، گاه در جیب کتم. یا گلویم را می چسبد و
یا هر سوراخ سنبه دیگری را در بدنم انگولک می کند.
شاید به نظرتان مسخره، وقیحانه یا چندش آور باشد. ولی نه! این دست،
زیباترین دستی است که تا کنون دیده ام. پنجه فوق العاده زیبا و ظریفش
با ناخن های نیمه بلند با لاک سربی، پوست کشیده و رنگ خون مردگی اش،
واقعا مرا دیوانه وار شیفته آن کرده است.
داستان از این جا شروع شد که روزی در خانه نشسته بودم که صدای کوفتن در آمد.
معمولا در زندگی آپارتمانی امروزی متداول است که زنگ در را بزنند؛ نه آن که با دست
بر آن بکوبند! بهرحال، وقتی که از پشت سوراخ چشمی در به بیرون نگاه کردم،
مچ دست بسیار زیبائی را دیدم که به حالت تعلیق و نیمه باز و دودل در فاصله
چند سانتی متری در ایستاده بود. در همان حال که محو تماشای آن بودم،
به سرعت نزدیک شد و ضربه دیگری بر پیکره در زد که مرا از جا پراند! در را گشودم.
زن همسایه تازه وارد ما، از من چند عدد تخم مرغ و دو برش ژامبون و چهار عدد نان
می خواست. او را به داخل و صرف قهوه دعوت کردم و او با آن لبخند و چهره زیبایش،
پذیرا شد.
هنگامی که فنجان قهوه را به سویش تعارف کردم، متوجه شدم که دست چپش
- که حتما باید به همان زیبائی دست راست می بود - به طرز کاملا وحشتناک و
زننده ای سوخته و او مذبوحانه تلاش می کند تا این زشتی را در زیر یک دستکش توری
استتار کند. در حالی که فنجان را از من می گرفت، ناگهان به رویش پریدم و گلویش را
آن قدر فشردم که در دم خفه شد. بی معطلی دست به کار شدم و پیش از آن که
آن دست دیگر را از دست بدهد یا بلائی بر سرش بیاورد، با ساطور آن را از مچ جدا کردم و
اکنون، چند ماهی می شود که آن را همه جا، در رختخواب، حمام، در محل کار یا حتی
پیک نیک و کلیسا با خود به این ور و آن ور می برم!

...<< MORE >>

روز گرم

 

روز گرمی بود.
در بعد از ظهر آخرین روز جولای، "ساموئل" در خانه محقر خود بر روی صندلی نعنو نشسته بود و
عقب و جلو می رفت و به درس های دانشکده فکر می کرد. از شدت گرما، گویی آتش می بارید ولی
با وجود این، پنجره ها را بسته بود تا از شر سر و صدای وحشتناک خیابان در امان بماند.
بر روی تمام تنش، دانه های درشت عرق دیده می شد که لحظه لحظه زیادتر می شدند.
سطح پوست صاف و قهوه ای اش مملو از این قطرات ترش بود و آرام چرت می زد.
نیم ساعتی گذشت که ناگهان در نهایت وحشت احساس کرد که تمام تنش در حال تحلیل رفتن است.
آرنج دست چپش ذوب شده بود و از روی دسته صندلی بر کف اتاق می چکید. ریزه ریزه، بدنش
از پوست و گوشت و استخوان، مثل شمع تبدیل به عرق می شد و می ریخت. هر دو پایش به سرعت
بر کف اتاق پخش شدند و نتوانست از جایش برخیزد. تا به خود بیاید، تماما آب شده بود.
احساس می کرد که در درزهای سرامیک کف اتاق نفوذ می کند و این، حس لذت بخشی بود.
اما قضیه در همینجا هم تمام نشد. پس از نیم ساعت شروع کرد به بخار شدن. ذرات بدن مایع اش
از سطح اتاق به هوا می رفتند و معلق به این سو و آن سو می خوردند. احساس کامل بی وزنی می کرد و
نمی توانست مرزهای خود را تشخیص بدهد. با گذشت کمتر از ده دقیقه در سرتاسر اتاق پخش شد.
دو ساعت به همین منوال و در حالت سیال گاز گذشت تا این که دختری که با وی زندگی می کرد، وارد خانه شد.
در اتاق را گشود و با تعجب دید که کسی در خانه نیست. با خود گفت: "حتما باز هم ساموئل تو کتابخونه دانشگاه
خوابش برده..." و در دل، لبخند محبت آمیزی کرد.
ساموئل نمی توانست حرفی بزند و این در حالی بود که ذرات وجودش دورتادور بدن "رز" را پوشانده بود و
حتی با هر نفسی که او می کشید، وارد بدن او و از آن خارج می شد. دخترک که گرما کلافه اش کرده بود،
پنجره را گشود. ساموئل می خواست از اعماق وجود فریاد بزند و او را از این کار نهی کند. اما دیگر دیر شده بود.
مولکول های بدن ساموئل در فضای شهر پراکنده شدند و با دود اتومبیل ها و کارخانه ها و سیگارها و هوایی که
مردم تنفس می کنند، در هم آمیختند.
روز گرمی بود.

...<< MORE >>

رأس ساعت هفت

 

واقعا دوستش مي داشت... از صميم قلب.
بارها او را ديده بود و هر بار بيشتر به وی دل می باخت.
در زيبایی کامل بود و چشمانش با هر نگاه غرور را در ميان عالميان تقسیم می کرد.
... و امروز نیز، با او وعده ملاقات داشت. فقط ده دقيقه ديگر... يعني رأس ساعت هفت!
بر لبانش رژ زننده ای کشيد. پشت چشم ها را به شدت تيره کرد و از مژه ها و ابروهایش هم
غافل نشد. موها را کاملا مرتب کرده و گونه ها را گل انداخته بود. لباس بسیار آراسته و
شهوت انگيزی بر تن کرده و عطر بسيار خوش بویی بر لایه نازک کرم و پودر روی پوستش
زده بود. کيف دستی زیبای زنانه اش را در دست گرفت، نگاهی به ساعت انداخت و با بی صبری
گفت: "حالا ديگر وقتش است!"
دخترک زيبا، رأس ساعت هفت، روبروی آینه ايستاده بود.

...<< MORE >>

آغوش سرد آتش

 

جاناتان دست را دور کمر سيلويا حلقه کرد. نگاهی در چشمان هم انداختند.
بعد از عمري دربدري، بالاخره تاجر جوان به روستا بازگشته و به وعده وفا کرده بود.
دو ساعت از نيمه شب می گذشت و اکنون در جنگل های دامنه کوه، جز آن دو، درختان، حشرات
و جغدها کس ديگری نبود. سالها در انتظار آغوش هم بودن، سخت آن دو را مفتون چنين لحظه ای ساخته بود.
جاناتان صورتش را به صورت سيلويا نزديک و نزديک تر نمود تا آنجا که نفس او را بر گونه های خود
احساس می کرد. لبانش را به آرامی گشود و بر لبان داغ ونمکين سيلويا بست. دخترک با چشمان بسته
بازوان قوی جاناتان را می فشرد. هر دو، داغ و پر هيجان بودند. پس از اندکی، جامه های بی مصرف را به کناری
وانهادند و در آغوش هم به تجربه زندگی پرداختند.
سيلويا از درد لذت برده شدن محضوض می شد و جاناتان، از احساس زمخت و خشن لذت بردن خود سود می جست.
آن قدر اين حس مشترک بر پوست های آن دو دويد که قطرات ريز عرق، سرتاسر بدن شان را پوشاند.
بی وقفه در تکاپوی ادراک حس محکوم انسان بودن، در تکرار نغمه دو ضربی سکس می رقصيدند.
در اوج شور و حرارت، همه چيز سريع تر می شد: دقيقه ها، ثانيه می شد و ثانيه ها، هيچ!
شتاب اتمام، ترس را از ميان بر می داشت. بی وقفه و واهمه، ارواح ممزوج خويش را آرامی می جستند.
تا اين که، بلوغ چکيد! تمام شد! سيلويا خسته و داغ و خيس از عرق، همچون حالت پاکت شيک سيگاری که
ناگهان با دستان خشونت باری گشوده شود، و با لبخندی بر لب، دستش را از ميان موهای چرب جاناتان بيرون کشيد.
او را بوسيد و گفت: "جان! بيا از اين ده لعنتی برويم!"
جوانک، بی حرکت بر روی او آرميده بود.
باز گفت: "با تو ام .. . جاناتان! می شنوی چه می گويم؟ در ميان آن ده - دوازده خانه لعنتی، کسی منتظر ما نيست...
حواست با من است؟" و خود را به آرامی از زير بدن عريان جاناتان بيرون کشيد.
جوان، غلتی خورد و بر روی تيغ ها افتاد ... اما به خود تکانی نداد! چشمان بسته و لبان گشوده اش دخترک را غرق حيرت کرد.
تمامی حرارت آن تن نيرومند، خاموش شده بود.
سيلويا، عبور کثيف ترين حس عالم را بر پوست خويش لمس می کرد: سکس با يک مرده...

...<< MORE >>

آخر ژوئن

 

از صمیم قلب آرزو می کرد که پدربزرگ تا آخر این ماه زنده بماند.
سوپ محقرانه ای که پخته بود را در دو بشقاب جداگانه ریخت. قاشق قاشق سوپ را در دهان نیمه باز پیرمرد نیمه جان
می ریخت و غرق در افکار خویش بود: سه ماه می شد که کرایه خانه را نداده بودند، بدهکاری به قصاب هم خیلی زیاد
شده بود و قسط کتی که خریده بود هم عقب افتاده بود. این همه، به کنار! حالا خرج داروهای پدربزرگ هم بود که اگر
دکتر میسون خودش هر هفته آنها را نمی خرید، هرگز حاضر نبود چنین پولی را آن هم در این موقعیت برای یک جسد
هشتاد و شش ساله بی مصرف خرج کند.
هزار بار آرزو می کرد که پدربزرگ تا آخر ژوئن زنده بماند.

صبح بیست و نهم ماه، صبح سرد و دل انگیزی بود. دو روز دیگر! بعد از آن چندان فرقی نمی کرد که چه اتفاقی بیفتد.
چون با ابن وضع، مطمئنا پیرمرد نمی توانست آخر جولای را ببیند. آخر، حقوق بازنشستگی را فقط به خود پدربزرگ
می دهند و ارائه هر مدرک دیگری، کافی نخواهد بود.
شیر را روی اجاق گذاشت، سیگاری روشن کرد و پنجره را گشود. هوای پاک سر صبح را استنشاق نمود.
رو به تخت نمور پدربزرگ که کرد، دانست که باید فکر دیگری برای پول کند...

...<< MORE >>

خواب های انیو

 

در خواب هایش گم شده بود.
سر تا پایش از عرق خیس می نمود و دوان دوان به عقب می دوید
و در جستجوی دری به رویای پیشینش می گشت.

"انیو" آن قدر به خواب دیدن فکر کرده بود که دیگر بیداری برایش چون مرگ بود.
قبلا شنیده بود که گاهی در خواب هم، فرد می خوابد و خوابی می بیند و هنگامیکه
از خواب دوم بر می خیزد، هنوز در خواب اصلی است و یک پوسته دیگر تا بیداری فاصله دارد.
تا اینکه در نوامبر گذشته، همین اتفاق برای خود او هم افتاد. خواب دید که در باغی پائیزی،
در زیر یک درخت خوابش می برد و خواب یک غار تاریک و فوق العاده گرم را می بیند.
از آن پس، هر وقت که می خواست از بیداری فاصله بیشتری بیابد، لایه های خواب خود را
افزایش می داد. در غار، خوابید و به درون یک گندم زار رفت. در آنجا خواب دید که در بدن یک
موش اسیر است. سپس به فضا رفت. حتی یک بار تبدیل به جوراب های زمستانی یک پیرزن
آسیائی شد. باری تبدیل به یک درخت موز شد. بعد، پای راست یک کلاغ و... .
آن قدر خواب دید که دیگر حسابی کلافه شد. گاهی سه - چهار مرحله بیدار می شد.
ولی دوباره شک می کرد. نکند در جای اشتباهی بیدار شده باشد؟ آیا از همین جا بود که
خواب بعدی را دیده بود؟ باز می خوابید ولی این بار خواب دیگری را می دید. و اگر هم مجددا
از جا ر می خاست، معلوم نبود که در کجا بیدار خواهد شد.
"انیو" در خواب هایش گم شده بود...

...<< MORE >>

کشیش التون

 

تمام خدمه باغ کلنل می دانستند که هر شب، دیر وقت، التون، سگ نگهبان باغ را ترک می کند
و پس از یکی دو ساعت، نزدیک به سپیده دم پیدایش می شود. گرچه با وجود چند نگهبان دیگر
اصلا جای نگرانی نبود، اسکات -خدمتکار سیاه خانه- واقعا دلواپس بود که در یکی از این شب ها
بلائی بر سر التون بیاید. چون در این صورت او نمی دانست که چگونه جواب کلنل را بدهد.
شنبه شب سردی بود و اسکات در آشپزخانه کنار دیگ بزرگ نشسته بود و قهوه می خورد و محصور
افکار خویش بود: فردا می بایست صبح زود از خواب بر می خاست و صبحانه را آماده می کرد تا
کلنل به موقع به مراسم دعای یکشنبه صبح کلیسا برسد. در همین حال بود که ناگهان صدای شکستن
یک شاخه درخت را از بیرون شنید. با عجله تفنگش را برداشت و خارج شد. با دقت و هراس به همه
سو نگاه کرد. پشت درخت های توت، جسم سیاهی را دید که به سرعت دور می شد. علی رغم ترسی که
تمام وجود او را تسخیر کرده بود، از روی کنجکاوی به تعقیب رفت. وقتی که سیاهی از روی چپر باغ
به بیرون جست، در دشت زیبای پشت باغ و در زیر نور ماه به راحتی التون را تشخیص داد.
سگ به سرعت به سوی دهکده می رفت و از چشمانش چنان بر می آمد که گوئی مصمم به انجام
کار بزرگی است. اسکات، تا در کلیسا او را تعقیب کرد. هنگامی که به آنجا رسیدند، به سختی می توانست
باور کند که درب کلیسا در این ساعت از نیمه شب باز باشد. سگ با آسایش و اطمینانی که یک حیوان
در هنگام ورود به خانه اش دارد، داخل شد. اسکات لوله تفنگش را رو به پائین گرفت و پس از او داخل کلیسا
شد و پشت آخرین صندلی کمین کرد. در این لحظه، کشیش دهکده، پدر التون، را دید که با شمعی در دست و
لبخندی بر لب به سوی التون آمد. در برابر او ادای احترام کرد وشمع را به کناری گذاشت. با عجله لباسش را
درآورد و لخت مادرزاد و چهار دست و پا به سوی در دوید. اسکات از فرط حیرت تکان نمی خورد.
تا چشم به سوی محراب گرداند، سگ را دید که به هیئت انسانی درآمده، لباس کشیشان برتن کرده و
شمع در دست دعا می کند. هنگامیکه از پنجره به بیرون نگریست، سگی را دید که شتابان به سوی دشت می دود
تا قبل از سپیده دم به باغ برسد.

...<< MORE >>

یک داستان طنز

 

نويسنده، سرگردان لغات را از توی این جيب به آن جيب انداخت.
هزار بار با خودش گفت که مخاطب، احمق تر از آن است که این چیزها را بفهمد!
فيلتر سيگارش را جويد و نگاهی به انگشتان کثيف پای خود انداخت: آه! بسا شوق شسته شدن،
چه زيباست تمنای جورابي در آب! و پیف! پیف! که چه بوی گندی می دهم من و مخاطب، احمق تر از آن است
که اين چیزها را بفهمد!
صد بار کلنجار رفتن، مثل نشستن روی شعله ی اجاق گاز است، و يا مثل وقتی که تو را سر و ته کرده اند و
استفراغ می کنی، ولی بالا نمی آوری!
در کاغذ سفید هزار بار دیگر نوشت: مخاطب، احمق تر از آن است که این چیزها را بفهمد!
حالا! راستش را بگو! چرا پس از آن که آن عنوان مضحک را بالای این نوشته خواندی،
واقعا فکر کردی که این، یک داستان طنز است؟
لااقل حالا حق دارم که یک بار بگویم:
مخاطب، احمق تر ... و الخ؟!

...<< MORE >>

نامه ای به همسر باوفایم

 

همسر خوبم،
سلام!
من، امروز مردم.
می دانی؟ خیابان بوی شلوغی می داد و آرزو می کردم ای کاش لب هایت همیشه در جیبم بود.
دیوارهای اطاقم آن قدر به هم نزدیک شدند که من در یبن آنها له شدم.
وقتی که ته سیگارم را با نوک کفش خاموش می کردم، گفت: آخ!
صبح، گربه ها از مرگ قصاب گریه می کردند.
قرص هایم را در توالت ریختم و پس از آن که سیفون را کشیدم، اعصابش راحت تر نشده بود.
شلوارم را در لباسشوئی انداختم، ولی آب آن را برد.
همسایه ی بالائی، دو روز بود که بالای سرم غار غار می کرد.

دیروز، با این همه گرفتاری، زد و من مردم.
واقعا از بابت ظرف هائی که شکستم،
مرا ببخش...

...<< MORE >>

کوره راه

 

کوره راه، از نابگذشته‌ شدن می میرد.
خاک هایش به کنار جاده کشیده می‌شوند. مرز تمایز از بیابان را از دست می دهد.
قطر جغرافیائی افق، در دورترین فراموش شده نقطه‌های نقشه، می‌میرد و کسی عبور نمی‌کند.
بر همواری راه، عابری نیست تا پا بفرساید.
لاشخورها در بیابان به پرواز درآمده‌اند.
کوره راه می داند که می‌میرد.

...<< MORE >>

آقای میلتون

 

در شب سرد پائیزی گورستان، باد سردی می وزید. اجساد، یکی یکی، دیر و زود خود را به پشت
درخت های باغ کلیسا رسانیدند. باز هم، جای آقای میلتون خالی بود. جسد شهردار اسبق، رو به
اجساد دیگر، گلویش را صاف کرد و گفت: "خانم ها! آقایان! امشب هم طبق روال هر هفته، بحث
رو با خلاصه ای ا ز مباحث جلسه قبل شروع می کنیم. هفته پیش، در مورد زوزه سگ ها
در نیمه شب که باعث ناراحتی اجساد محترم آقا و خانم جیمز شده بود..."
که جسد مورفی، عرق فروش پیر، صدایش درآمد: " بابا! شماها مث اینکه اصلا حالی تون نیست!
الآن شش هفته است که جای آقای میلتون تو جلسات خالیه و هیچ کس هم به روی خودش نمیآره!
نکنه بلائی سرش اومده باشه؟ شاید سنگ قبرش رو سرش گیر کرده. شاید مور و ملخ تو قبرش
جمع شدن، آخه مردم! مگه شماها جسد نیستین؟ چرا هیچ کسی به فکر اون بیچاره نیست؟ نکنه زبونم
لال، بلائی سرش اومده و مرده باشه؟"
باد سرد، باز وزیدن گرفت و اجساد، همگی به فکر فرو رفتند.

...<< MORE >>

عابرِ خیس

 

عابر خیس، چترش را بست . خيابان های پاریس، پر از لجن شده بود. بر روی نیمکت کثیفی نشست.
پیپش را از توتون انباشت و کبریتی زد. دومی روشن ماند. دست در جبیب برد و به این اندیشید که
آیا ممکن است عابری خیس، با این سر و وضع، سوژه داستانی گردد؟

...<< MORE >>

تبعیدی

 

مرد را در جزیره پیاده کرده و خودشان به سرعت دور شدند. همینکه پایش به خشکی رسید از فرط خستگی و حال و روز ناخوشی که به سبب دریازدگی داشت، همانجا بر روی شنهای ساحل به خواب رفت. طولی نکشید که به صدای فریادی از خواب بیدار شد: پس او در این جزیره تنها نبود! به سوی صدا رفت: "آهای! کی هستی که اینجا اومدی؟ تو رو هم به این جزیره تبعید کردن؟ می تونی کمکم کنی؟" مرد تازه وارد فریاد زد: "آره! چی شده؟ کجا هستی؟" -" اینجا! تو این اطاقک! من بدبخت رو هشت سال پیش به این جزیره تبعید کردن. ولی مسئله اینجاست که به حکم قاضی بنا شد تا ابد توی این اطاقک هشت وجهی آینه ای زندانی باشم. اما اون طور که یادمه گفته بودن هیچ کسی رو به اینجا نمی فرستن." :"خوب! مشکلت چیه؟" -" اینجا تو این چند وجهی وحشتناک، واقعیت رو گم کرده ام! همه چیز بی نهایته! تصویره! میلیون ها و بلکه میلیاردها ”من” می بینم، اما نمی دونم کدومش خودمم. حقیقت ام اینجا گم شده! بیش از اون که می خوام، می بینم. می تونی راهنمائی یا کمکی کنی؟ حرف بزن!" مرد تازه وارد در حالیکه صداش دور می شد، آهی کشید و گفت:" نمی فهمم تو چی می گی! آخه تابحال آینه ندیده ام. چون من یه کورمادرزادم."

...<< MORE >>

یک پیانیست خوب

 

جوانک بیچاره آن قدر تمرین کرده که نزدیک بود از حال برود. از شدت خستگی انگشت هایش را حس نمی کرد. چند هفته بود که روی این قطعه فوق العاده سخت راخمانینف تمرین می کرد و هر چند در دانشگاه بهترین پیانیست محسوب می شد، اما هنوز راضی نبود. غرق همین افکار، پشت پیانو خوابش برد. به صدای عجیبی برخاست: پیانو با سرعت و روانی خاصی قطعه را اجرا می کرد! کلاویه ها به شدت به بالا پریده و به انگشتانش اصابت می کردند. از فرط بهت کاملا خشکش زده بود. در همان حال، صدای دیگری شنید که می گفت:"خانوم ها! آقایون! این روبوت پیانیست که در اینجا می بینید، بیست و شش سال پیش، یعنی به سال دو هزار و دوی میلادی از طرف یه فرد ناشناس به موزه ما تقدیم شده. پیانوئی که در مقابل اونه، سیم هاش برداشته شده و قطعه ای هم که می شنوید، توسط یک دستگاه پخش صوت به گوش تون می رسه. ولی لابد تصدیق می کنید که حرکات دست، طبیعی و حتی کاملا صحیحه و تمام کلاویه ها رو به درستی می زنه؟! هر چند بدن و صورت او هیچگونه حرکتی ندارن که شاید برای یک پیانیست خوب، این بهترین حالت باشه".

...<< MORE >>

کاروان

 

به شتربان که با خنده تلخی پیشاپیش سه نفر دیگر می رفت، رو کرد. آذوقه رو به اتمام بود و آفتاب صحرا تن پرعرق باستان شناس آلمانی را می سوزاند. ساربان مرد کهنسالی بود که با صبر عجیبش اعصاب الکس را خرد می کرد. حتی بی میلی اش در خوردن غذا او را بی اختیار به یاد شترها می انداخت. دورها، ده کوچکی دیده می شد که سه نخل بیرونی آن خودنمائی می کردند. فریاد کشید: "هوی! پس کی می رسیم؟" پیرمرد با نیم نگاهی به خورشید، لبخند تلخی زد و گفت: "نمی دونم! ما هنوز اسیریم!" با عصبانیت دوباره صدایش را بلند تر کرد: "آخه می دونی چند روزه که این روستای لعنتی رو می بینیم و نه که بهش نمی رسیم، حتی انگار یه قدم هم نزدیک تر نمی شیم؟!" عبدالقاهرکه احساس کرد حق با اوست، رو به بیرون فریاد زد: "این اثر لعنتی رو کی تموم می کنی؟ ما، اینجا، سی و پنج سال قبل از تو، تو تاریخ خشکمون زده تا توی عوضی این صحنه رو از تخیلت ترسیم کنی؟!" نقاش سراسیمه قلم مو و رنگ را برداشت و یک رودخانه و چند درخت کشید. کویر پیش زمینه اثر، خشمگین شد. طوفان شن عظیمی به راه افتاد و وقتی توانست از پشت عینکش که شن صحرا شیشه اش را پوشانده بود به تابلو نگاه کند، شترها در دوردست صحرا می دویدند و جسد عبدالقاهر، کمی دورتر از الکس و دو قربانی دیگر افتاده بود.

...<< MORE >>

صبح سرد پائیزی

 

آخرین سیگارش را کشید. به تنه درخت تکیه داده بود و گرمای مطبوع آفتاب
تن اش را مور مور می کرد و چشمان روشن اش را می آزرد. نمی از برگ فرو ریخت.
ابرها یا کلاغ ها؟ کدام بالاتر بودند؟ ساعت هفت صبح بیست و هشتم نوامبر بود و هنوز
کریسمس نیامده، سرما بیداد می کرد. پاهایش در کفش سرد و خیس کمی بی حس شده بود.
به یاد خانه افتاد. سرش را به درخت تکیه داد و چشمانش را بست: پدر و مزرعه، مادر و
هیزم و سوپ. نیز، خواهر کوچکش، لوسی و بچه گربه ها و دست آخر، دختر همه عمرش:
آنجلیا. اوه! کریسمس امسال چه خوش خواهد گذشت! چشمانش را گشود و به روبرو نگاه کرد:
شش سرباز آماده با تفنگ در مقابلش ایستاده بودند. فرمانده فریاد زد: "گروهان! ... آماده ... هدف،
... آتش!!"

...<< MORE >>

پدر مرده

 

پدر در نخوت بیمارستان مرده بود.
این را من می دانستم و تمام درد از این بود که دکترهای لعنتی حرفم را قبول نمی کردند. قلبش هنوز گویا می زد
و حتی می شد گاهی قاشقکی سوپ به زور به او خوراند. ولی پدر مرده بود. این را من از بوی گند نفس هائی که
هنوز می کشید دانسته بودم.
بیرون پنجره خاکستری سخن می گفت و پرستار بی تفاوت، هر روز سرم هایش را بی هوده مصرف می کرد.
ساعت ها کنار تختش می نشستند و در آن اطاق مزخرف که حتی یک نخ سیگار هم نمی توان در آنجا کشید، به بهانه پدر
از گذر روزهاشان می گفتند. هرگز چنین فضاحتی را در احتضار سراغ نداشتم. گوئی او، آن جسد مرده انگار متعفن هیچ
نزدیکی و یا حتی آشنائی با من نداشت. بیگانه بود و دست هایش گاه اگر تکان می خورد تا لحاف را پس بزند،
یقینا بدنبال کفن بود.
برایش گل می آوردند و میوه یا حتی کتاب و من تا آن روز نمی دانستم که مرده ها هم کتاب می خوانند یا میوه می خورند.
بهرحال،مهم اینست که خانه، بوی مرگ گرفته است.
صبح او را مرخص کردند و از زمانی که آمده حالش خیلی بهتر شده. اکنون حتی می تواند به تنهائی به توالت برود.
من، اما خوش نیستم. آخر چطور پوسیدگی یک مرده را در همزیستی چنین دشواری تاب بیاورم؟
بالاخره باید به او بگویم که پدر در کدورت دیوارهای بیمارستان مرده است.

...<< MORE >>

سکه

 

ديروز در خيابان سكه اي پيدا كردم.
به خانه كه آمدم،
خيابان گم شده بود

...<< MORE >>

شکاف میان دو پنجره

 

هیچ فکر کرده اید که چرا گاه می گویند زندگی زیبا یا چیزی شبیه به آن است؟ لااقل من مخالفم!
امروز بیست و هشتم آوریل است و با یک حساب سرانگشتی دقیقا چهار روز می گذرد. آری!
هشت بار ساعت هفت و نیم شده است و من هنوز اینجایم. نیم ساعت به هشت شب بیست و چهارم
مانده بود که من برای فضولی به این خانه لعنتی وارد شده و گشتی در اطاق زدم. با وجود هوای
نسبتا سرد آن روز، از باز بودن پنجره ها تعجب کردم. آنجا به نظر متعلق به دختر جوانی می آمد که
شاید بین بیست الی بیست و پنج سال داشت. میز توالت اش پر از لوازم آرایش گرانقیمت بود
و یک کاسه شیرینی هم روی میز عسلی کنار صندلی قرار داشت. ابتدا روی شیرینی ها نشستم
و کمی خوردم. بعد ناگهان در اطاق باز شد. از هول به سرعت از روی کاسه به سوی پنجره پریدم.
اما از فرط عجله به شیشه اصابت کردم. دخترک که متوجه حضور من نشده بود به پنجره نزدیک شد
و با یک حرکت سریع پنجره اطاق را بست و الآن دقیقا چهار روز است که در شکاف میان این
دو پنجره کشوئی مانده ام. آخر زندگی یک مگس چطور می تواند زیبا باشد؟

...<< MORE >>

انفجار روی پل

 

تکه آهنی که در دستش فرو رفته بود درآورد. آن قدر لبریز درد پاشیدگی بود که نمی توانست به چیزی فکر کند.
در رودخانه ایستاده و بدنش خیس و کثیف و سوخته شده بود. هر چند از تمام بدنش، چیزهائی کم داشت:
دست و پای راستش قطع و یکی از گوش هایش مجروح و کاسه سرش هم، شکافته شده بود. راستی! چشمهایش؟!
هیچ یک سر جایش نبود. از غیظ تفی در آب انداخت و با دست چپ بر سطح آب کوبید:
اگر بمب روی پل نمی افتاد، مجبور نبود تمام کف رودخانه را کورمال کورمال به دنبال حداقل یکی از چشمهایش بگردد
تا پس از آن در میان این همه جسد تکه تکه که از روی پل به داخل رودخانه افتاده و در جستجوی اعضای خویش اند،
دست و پای راستش را پیدا کند.

...<< MORE >>